ادبیات پارسی

بهترین اشعار دیوان شمس

بهترین اشعار دیوان شمس

دیوان شمس کتابی است که در آن شعر از قالب می‌گریزد و به تجربه بدل می‌شود؛ جایی که زبان دیگر ابزار توضیح نیست، بلکه خود حادثه است. در این دیوان مولانا نه فقط به قصد آفرینش زیبایی، بلکه از سر عشق و ارادت بی‌حد و مرزش به شمس تبریزی سخن می‌گوید؛ گویی کلمات تاب نگه داشتن آنچه بر دل او گذشته را ندارند و به درون ابیات شعر فرو می‌ریزند.

آنچه دیوان شمس را متمایز می‌کند نه تصویرسازی‌های آشنا است و نه صنایع لفظی، بلکه شدت حضور است؛ حضوری که خواننده را از موضع تماشاگر بیرون می‌کشد و به درون جهان شمس و مولانا پرتاب می‌کند. این اشعار گزارش عشق نیستند؛ خود عشق‌اند، در لحظه‌ای که هنوز نام نگرفته و هنوز معنا نشده است. این مقاله گزیده‌ای از همین لحظه‌ها است. در انتخاب این اشعار معیار تنوع در تجربه زبانی و آوایی بوده است. غزلیات دیوان شمس بر اساس حرف پایانی قافیه شماره‌گذاری شده‌اند و از هر حرف یک غزل برگزیده شده است تا گستره‌ای متوازن از موسیقی، فضا و حال و هوای شعرها نمایان شود. این شیوه گزینش امکان مواجهه با تنوع در بیان، ریتم و شدت عاطفی اشعار را فراهم می‌کند، بی‌آنکه در یک لحن یا ساختار واحد متوقف بماند. داستان شمس و مولانا در واقع، منبع الهام بسیاری از اشعار مولانا شد و او را به سمت عرفان و شعر سوق داد.

بهترین اشعار دیوان شمس

غزل شماره ۴

ای یوسف خوش‌نام ما خوش می‌روی بر بام ما

ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما

ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما

جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما

آتش زدی در عود ما نَظّاره کن در دود ما

ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما

پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل

وز آتش سودای دل ای وای دل، ای وای ما

غزل شماره ۳۰۲

در هوایت بی‌قرارم روز و شب

سر ز پایت برندارم روز و شب

روز و شب را همچو خود مجنون کنم

روز و شب را کی گذارم روز و شب

جان و دل از عاشقان می‌خواستند

جان و دل را می‌سپارم روز و شب

تا نیابم آن چه در مغز منست

یک زمانی سر نخارم روز و شب

تا که عشقت مطربی آغاز کرد

گاه چنگم گاه تارم روز و شب

می‌زنی تو زخمه و بر می‌رود

تا به گردون زیر و زارم روز و شب

ساقیی کردی بشر را چل صبوح

زان خمیر اندر خمارم روز و شب

ای مهار عاشقان در دست تو

در میان این قطارم روز و شب

می‌کشم مستانه بارت بی‌خبر

همچو اشتر زیر بارم روز و شب

تا بنگشایی به قندت روزه‌ام

تا قیامت روزه دارم روز و شب

چون ز خوان فضل روزه بشکنم

عید باشد روزگارم روز و شب

جان روز و جان شب ای جان تو

انتظارم انتظارم روز و شب

تا به سالی نیستم موقوف عید

با مه تو عیدوارم روز و شب

زان شبی که وعده کردی روز وصل

روز و شب را می‌شمارم روز و شب

بس که کشت مهر جانم تشنه است

ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

غزل شماره ۴۱۲

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم

و آنک سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست

و آنک جان‌ها به سحر نعره‌زنانند از او

و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست

جان جانست وگر جای ندارد چه عجب

این‌که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست

غمزه چشم بهانه‌ست و زان‌سو هوسی‌ست

و آنک او در پس غمزه‌ست دلم خَست کجاست

پرده روشن دل بست و خیالات نمود

و آنک در پرده چنین پرده دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست

غزل شماره ۵۱۹

ای دل فرو رو در غمش کالصبر مفتاح الفرج

تا رو نماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج

چندان فرو خور اندُهان تا پیشت آید ناگهان

کرسی و عرش اعظمش کالصبر مفتاح الفرج

خندان شو از نور جهان تا تو شوی سور جهان

ایمن شوی از ماتمش کالصبر مفتاح الفرج

باری دلم از مرد و زن برکند مهر خویشتن

تا عشق شد خال و عمش کالصبر مفتاح الفرج

گر سینه آیینه کنی بی‌کبر و بی‌کینه کنی

در وی ببینی هر دمش کالصبر مفتاح الفرج

چون آسمان گر خم دهی در امر و فرمان وا رهی

زین آسمان و از خمش کالصبر مفتاح الفرج

هم بجهی از ما و منی هم دیو را گردن زنی

در دست پیچی پرچمش کالصبر مفتاح الفرج

اقبال خویش آید تو را دولت به پیش آید تو را

فرخ شوی از مقدمش کالصبر مفتاح الفرج

دیوی‌ست در اسرار تو کز وی نگون شد کار تو

بر بند این دم محکمش کالصبر مفتاح الفرج

دارد خدا خوش عالمی منگر در این عالم دمی

جز حق نباشد محرمش کالصبر مفتاح الفرج

خامش بیان سر مکن خامش که سر من لدن

چون می‌زند اندرهمش کالصبر مفتاح الفرج

غزل شماره ۵۲۰

ای مبارک ز تو صبوح و صباح

ای مظفر فر از تو قلب و جناح

ای شراب طهور از کف حور

بر حریفان مجلس تو مباح

ای گشاده هزار در بر ما

وی بداده به دست ما مفتاح

وانمودی هر آنچ می‌گویند

موذنان صبح فالق الاصباح

هرچ دادی عوض نمی‌خواهی

گرچه گفتند السماح رباح

غزل شماره ۵۲۲

ماه دیدم شد مرا سودای چرخ

آن مهی نی کو بود بالای چرخ

تو ز چرخی با تو می‌گویم ز چرخ

ور نه این خورشید را چه جای چرخ

زهره را دیدم همی‌زد چنگ دوش

ای همه چون دوش ما شب‌های چرخ

جان من با اختران آسمان

رقص رقصان گشته در پهنای چرخ

در فراق آفتاب جان ببین

از شفق پرخون شده سیمای چرخ

سر فروکن یک دمی از بام چرخ

تا زنم من چرخ‌ها در پای چرخ

سنگ از خورشید شد یاقوت و لعل

چشم از خورشید شد بینای چرخ

ماه خود بر آسمان دیگرست

عکس آن ماهست در دریای چرخ

غزل شماره ۵۳۳

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند

در عشق گشتم فاش‌تر وز همگنان قلاش‌تر

وز دلبران خوش باش‌تر مستان سلامت می‌کنند

غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر

خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند

افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی

بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو

من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند

ای ابر خوش‌باران بیا وی مستی یاران بیا

وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند

حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن

نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند

شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر

وی از تو دل صاحب‌نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه‌رو را بگو وان چشم جادو را بگو

وان شاه خوش‌خو را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو

وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست

آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند

آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو

وان درّ مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو

وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو

وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن توبه‌سوزم را بگو وان خرقه‌دوزم را بگو

وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو

وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند

ای شه حسام‌الدین ما ای فخر جمله اولیا

ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

غزل شماره ۱۱۲۱

آمد بهار خرم و آمد رسول یار

مستیم و عاشقیم و خماریم و بی‌قرار

ای چشم و ای چراغ روان شو به سوی باغ

مگذار شاهدان چمن را در انتظار

اندر چمن ز غیب غریبان رسیده‌اند

رو رو که قاعدست که القادم یزار

گل از پی قدوم تو در گلشن آمدست

خار از پی لقای تو گشتست خوش عذار

ای سرو گوش دار که سوسن به شرح تو

سر تا به سر زبان شد بر طرف جویبار

غنچه گره گره شد و لطفت گره گشاست

از تو شکفته گردد و بر تو کند نثار

گویی قیامتست که برکرد سر ز خاک

پوسیدگان بهمن و دی مردگان پار

تخمی که مرده بود کنون یافت زندگی

رازی که خاک داشت کنون گشت آشکار

شاخی که میوه داشت همی‌نازد از نشاط

بیخی که آن نداشت خجل گشت و شرمسار

آخر چنین شوند درختان روح نیز

پیدا شود درخت نکوشاخ بختیار

لشکر کشیده شاه بهار و بساخت برگ

اسپر گرفته یاسمن و سبزه ذوالفقار

گویند سر بریم فلان را چو گندنا

آن را ببین معاینه در صنع کردگار

آری چو در رسد مدد نصرت خدا

نمرود را برآید از پشه‌ای دمار

غزل شماره ۱۱۹۶

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز

خورد نی و خواب نی اندر هوای دلفروز

گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش

جمله شب می‌گداز و جمله شب خوش می‌بسوز

غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان

در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز

گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را

عاشقانه نعره‌ای زن عاشقانه فوز فوز

ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن

در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز

عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل

عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز

گر همی‌خواهی که بویی بشنوی زین رمزها

چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز

ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین

بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز

رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد

تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز

جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد

عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز

عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند

زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز

ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو

که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز

غزل شماره ۱۲۰۷

نیم‌شب از عشق تا دانی چه می‌گوید خروس

خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس

پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه‌ام

روزگار نازنین را می‌دهد بر آنموس

در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش

نام او را طیر خوانی نام خود را آنترپوس

آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا

او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس

من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد

خاک پای او به آید از سر واسلیوس

گَرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز

تا نباشی روز حشر از جملهٔ کالویروس

رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار

گر عرب باشی و گر ترک و وگر سراکنوس

غزل شماره ۱۲۲۴

پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش

وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش

الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر

بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش

گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت

بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش

پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش

که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش

منم در عشق بی‌برگی که اندر باغ عشق او

چو گل پاره کنم جامه ز سودای گلستانش

در آن گل‌های رخسارش همی‌غلطید روزی دل

بگفتم چیست این گفتا همی‌غلطم در احسانش

یکی خطی نویسم من ز حال خود بر آن عارض

که تا برخواند آن عارض که استادست خط خوانش

ولیکن سخت می‌ترسم از آن زلف سیه کاوش

که بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش

به چاه آن ذقن بنگر مترس ای دل ز افتادن

که هر دل کان رسن بیند چنان چاهست زندانش

غزل شماره ۱۲۹۵

بیا بیا که توی جان جان جان سماع

بیا که سرو روانی به بوستان سماع

بیا که چون تو نبودست و هم نخواهد بود

بیا که چون تو ندیدست دیدگان سماع

بیا که چشمه خورشید زیر سایه تست

هزار زهره تو داری بر آسمان سماع

سماع شکر تو گوید به صد زبان فصیح

یکی دو نکته بگویم من از زبان سماع

برون ز هر دو جهانی چو در سماع آیی

برون ز هر دو جهانست این جهان سماع

اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ

گذشته است از این بام نردبان سماع

به زیر پای بکوبید هر چه غیر ویست

سماع از آن شما و شما از آن سماع

چو عشق دست درآرد به گردنم چه کنم

کنار درکشمش همچنین میان سماع

کنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشید

همه به رقص درآیند بی‌فغان سماع

بیا که صورت عشقست شمس تبریزی

که باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

غزل شماره ۱۲۹۷

مدارم یک زمان از کار فارغ

که گردد آدمی غمخوار فارغ

چو فارغ شد غم او را سخره گیرد

مبادا هیچ کس ای یار فارغ

قلندر گرچه فارغ می‌نماید

ولیکن نیست در اسرار فارغ

ز اول می‌کشد او خار بسیار

همه گل گشت و گشت از خار فارغ

چو موری دانه‌ها انبار می‌کرد

سلیمان شد شد از انبار فارغ

چو دریاییست او پرکار و بی‌کار

از او گیرند و او ز ایثار فارغ

قلندر هست در کشتی نشسته

روان در را و از رفتار فارغ

در این حیرت بسی بینی در این راه

ز کشتی و ز دریابار فارغ

به یاد بحر مست از وهم کشتی

نشسته احمقی بسیار فارغ

غزل شماره ۱۳۰۲

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف

چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف

هر طرفی همی رسد مست و خراب جوق جوق

چون شتران مست‌لب سست فکنده کرده کف

خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی ما

زآنک به وادی اندرند ما سر کوه بر شرف

گر چه درازگردنند تا سر کوه کی رسند؟

ور چه که عف‌عفی کنند غم نخوریم ما ز عف

بحر اگر شود جهان کشتی نوح اندریم

کشتی نوح کی بود سخره آفت و تلف؟

جمله جهان‌پرست غم در پی منصب و درم

ما خوش و نوش و محترم مست خرف در این کنف

کان زمردیم ما آفت چشم مار غم

آنک اسیر غم بود حصه اوست وا اَسَف

مطرب عارفان بیا مست شدند عارفان

زود بگو رباعیی پیش درآ، بگیر دف

باد به بیشه درفکن بر سر هر درخت زن

تا که شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف

ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن

عشق حیات جان بود مرده بود دگر حرف

چون غزلی به سر بری مدحت شمس دین بگو

از تبریز یاد کن کوری خصم ناخلف

غزل شماره ۱۳۱۲

فریفت یار شکربار من مرا به طریق

که شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق

چه چاره آنچ بگوید ببایدم کردن

چگونه عاق شوم با حیات کان و عقیق

غلام ساقی خویشم شکار عشوه او

که سکر لذت عیش است و باده نعم رفیق

به شب مثال چراغند و روز چون خورشید

ز عاشقی و ز مستی زهی گزیده فریق

شما و هر چه مراد شماست از بد و نیک

من و منازل ساقی و جام‌های رحیق

بیار باده لعلی که در معادن روح

درافکند شررش صد هزار جوش و حریق

روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه

روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق

گشای زانوی اشتر بدر عقال عقول

بجه ز رق جهانی به جرعه‌های رقیق

چو زانوی شتر تو گشاده شد ز عقال

اگر چه خفته بود طایرست در تحقیق

همی‌دود به که و دشت و بر و بحر روان

به قدر عقل تو گفتم نمی‌کنم تعمیق

کمال عشق در آمیزشست پیش آیید

به اختلاط مخلد چو روغن و چو سویق

چو اختلاط کند خاک با حقایق پاک

کند سجود مخلد به شکر آن توقیق

غزل شماره ۱۳۱۸

هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک

در گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک

از جان همه قدوسی وز تن همه سالوسی

وز گل همه جباری وز خار سلام علیک

من ترکم و سرمستم ترکانه قلج بستم

در ده شدم و گفتم سالار سلام علیک

بنهاد یکی صهبا بر کف من و گفتا

این شهره امانت را هشدار سلام علیک

گفتم من دیوانه پیوسته خلیلانه

بر مالک خود گویم در نار سلام علیک

آن لحظه که بیرونم عالم ز سلامم پر

وان لحظه که در غارم با یار سلام علیک

چون صنع و نشان او دارد همه صورت‌ها

ای مور شبت خوش باد ای مار سلام علیک

داوود تو را گوید بر تخت فدیناکم

منصور تو را گوید بر دار سلام علیک

مشتاق تو را گوید بی‌طمع سلام از جان

محتاج همت گوید ناچار سلام علیک

شاهان چو سلام تو با طبل و علم گویند

در زیر زبان گوید بیمار سلام علیک

چون باده جان خوردم ایزار گرو کردم

تا مست مرا گوید ای زار سلام علیک

امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد

کز کبر نمی‌گوید بر پار سلام علیک

از لذت زخمه تو این چنگ فلک بیخود

سر زیر کند هر دم کای تار سلام علیک

مرغان خلیلی هم سررفته و پرکنده

آورده از آن عالم هر چار سلام علیک

بس سیل سخن راندم بس قارعه برخواندم

از کار فروماندم ای کار سلام علیک

غزل شماره ۱۳۳۱

هر کی در او نیست از این عشق رنگ

نزد خدا نیست به جز چوب و سنگ

عشق برآورد ز هر سنگ آب

عشق تراشید ز آیینه زنگ

کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح

عشق بزد آتش در صلح و جنگ

عشق گشاید دهن از بحر دل

هر دو جهان را بخورد چون نهنگ

عشق چو شیرست نه مکر و نه ریو

نیست گهی روبه و گاهی پلنگ

چونک مدد بر مدد آید ز عشق

جان برهد از تن تاریک و تنگ

عشق ز آغاز همه حیرتست

عقل در او خیره و جان گشته دنگ

در تبریزست دلم ای صبا

خدمت ما را برسان بی‌درنگ

غزل شماره ۱۳۳۵

بانگ زدم نیم شبان کیست در این خانه دل

گفت منم کز رخ من شد مه و خورشید خجل

گفت که این خانه دل پر همه نقشست چرا

گفتم این عکس تو است ای رخ تو رشک چگل

گفت که این نقش دگر چیست پر از خون جگر

گفتم این نقش من خسته دل و پای به گل

بستم من گردن جان بردم پیشش به نشان

مجرم عشق است مکن مجرم خود را تو بحل

داد سر رشته به من رشته پرفتنه و فن

گفت بکش تا بکشم هم بکش و هم مگسل

تافت از آن خرگه جان صورت ترکم به از آن

دست ببردم سوی او دست مرا زد که بهل

گفتم تو همچو فلان ترش شدی گفت بدان

من ترش مصلحتم نی ترش کینه و غل

هر کی درآید که منم بر سر شاخش بزنم

کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل

هست صلاح دل و دین صورت آن ترک یقین

چشم فرومال و ببین صورت دل صورت دل

غزل شماره ۱۳۷۵

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم‌خوار را چنگال و دندان بشکنم

هفت‌اختر بی‌آب را کین خاکیان را می‌خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

از شاه بی‌آغازْ من پرّان شدم چون باز من

تا جغد طوطی‌خوار را در دِیر ویران بشکنم

زآغاز عهدی کرده‌ام کاین جان فدای شه کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردن‌کشان در پیش سلطان بشکنم

روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور

چون اصل‌های بیخشان از راه پنهان بشکنم

من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را

گر ذره‌‌ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم

هر جا یکی‌گویی بود چوگان‌وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

گشتم مقیم بزم او چون لطفْ دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او‌تا ساق شیطان بشکنم

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می‌دان که میزان بشکنم

چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی

پس تو ندانی این قدَر کاین بشکنم آن بشکنم؟

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم؟

نی نی منم سرخوان تو سرخیل‌مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

ای که میان جان من تلقین شعرم می‌کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند

من لاابالی‌وار خود استن کیوان بشکنم

غزل شماره ۱۷۹۲

این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این

خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوانی است این

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این

سرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است این

آن جان جان افزاست این یا جنت المأواست این

ساقی خوب ماست این یا باده جانی است این

تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این

آن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است این

امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر

از قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است این

ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم

بردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است این

مست و پریشان توام موقوف فرمان توام

اسحاق قربان توام این عید قربانی است این

رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا

ای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است این

گل‌های سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین

در قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است این

هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند

داور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است این

ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو

کس می نداند حرف تو گویی که سریانی است این

خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد

با گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است این

هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود

چون گوی شو بی‌دست و پا هنگام وحدانی است این

گویی شوی بی‌دست و پا چوگان او پایت شود

در پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است این

آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو

سجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این

غزل شماره ۲۱۳۱

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو، دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو، پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم‌خانه شو هم‌خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم‌صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو، دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا؛ بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطّیر را

دامیّ و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی؟ تا کی چو بیذق کم تکی؟

تا کی چو فرزین کژ روی؟ فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را، خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

غزل شماره ۲۳۷۹

بده آن باده جانی که چنانیم همه

که می از جام و سر از پای ندانیم همه

همه سرسبزتر از سوسن و از شاخ گلیم

روح مطلق شده و تابش جانیم همه

همه دربند هوایند و هوا بنده ماست

که برون رفته از این دور زمانیم همه

همچو سرنا بخروشیم به شکر لب یار

همه دکان بفروشیم که کانیم همه

تاب مشرق تن ما را مثل سایه بخورد

که به صورت مثل کون و مکانیم همه

زعفران رخ ما از حذر چشم بد است

ما حریف چمن و لاله ستانیم همه

مصحف آریم و به ساقی همه سوگند خوریم

که جز از دست و کفت می‌نستانیم همه

هر که جان دارد از گلشن جان بوی برد

هر که آن دارد دریافت که آنیم همه

دل ما چون دل مرغ است ز اندیشه برون

که سبک دل شده زان رطل گرانیم همه

ملکان تاج زر از عشق ره ما بدهند

که کمربخشتر از بخت جوانیم همه

جان ما را به صف اول پیکار طلب

ز آنک در پیش روی تیر و سنانیم همه

در پس پرده ظلمات بشر ننشینیم

ز آنک چون نور سحر پرده درانیم همه

شام بودیم ز خورشید جهان صبح شدیم

گرگ بودیم کنون شهره شبانیم همه

شمس تبریز چو بنمود رخ جان آرای

سوی او با دل و جان همچو روانیم همه

غزل شماره ۲۴۶۴

هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری

می‌برمد از او دلم چون دل تو ز مقذری

هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی

نیست به پیش همتم زو طربی و مفخری

گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن

زو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری

گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک

کان همه است مشترک می‌نبود ورا فری

آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن

سور سگان کافران می‌نخورد غضنفری

مجلس خاص بایدم گرچه بود سوی عدم

شربت عام کم خورم گرچه بود ز کوثری

لاف مسیح می‌زنی بول خران چه بو کنی

با حدثی چه خو کنی همچو روان کافری

گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خر

جان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری

مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کند

شاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری

زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زر

برنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری

ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشتر

بیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری

ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان

بر سر زر برآ که لا گر تو نه‌ای محقری

شهوت حلق بی‌نمک شهوت فرج پس دوک

با سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری

نیست سزای مهتری نیست هوای سروری

همت شاه و سنجری قبله گه پیمبری

عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی

در طلب تجلیی در نظری و منظری

آب حیات جستنی جامه در آب شستنی

بر در دل نشستنی تا بگشایدت دری

در طرب و معاشقه در نظر و معانقه

فرض بود مسابقه بر دل هر مظفری

نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان

در تک و پوی اختران هر یک چون مسخری

روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین

سیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری

غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق

در تک و پوی و در سبق بی‌قدمی و بی‌پری

گرم روی خور نگر شب روی قمر نگر

ولوله سحر نگر راست چو روز محشری

جان تقی فرشته‌ای جان شقی درشته‌ای

نفس کریم کشتیی نفس لئیم لنگری

رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین

عمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری

در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کو

همچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری

جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجا

لذت عمر در کمین رحم به زیر چادری

خلق شده شکار او فرجه کنان کار او

در پی اختیار او هر یک بسته زیوری

شب به مثال هندوی روز مثال جادوی

عدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری

عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی

عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری

شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی

گفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری

جنگ میان بندگان کینه میان زندگان

او فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری

گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده‌اش

گفت به ابر نکته ای کرد دو چشم او تری

گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به

هیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری

گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن

گفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری

گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شو

گفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری

گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش

گفته به باد درربا پرده ز روی عبهری

گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن

گفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری

هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی

تا نکنی ملامتی گر شده‌ام سخنوری

بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق

صبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری

این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است

آه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری

لاح صبوح سره فاح نسیم بره

جاء اوان دره برزه لمن یری

انزله من العلی انشأه من الولا

املاه من الملا فهمه لمن دری

زینه لوصله الحقه باصله

نوره بنوره ایقظه من الکری

لیس لهم ندیده کلهم عبیده

عز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری

اکرمنا ابرنا طیبنا و سرنا

حدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری

طاب جوار ظله من علی مقله

عز وجود مثله فی البلدان و القری

از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کرد

ساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

سخن پایانی

در پایان باید گفت آنچه در این نوشته آمده نه عصاره دیوان شمس است و نه حتی نزدیک به تمام آن؛ تنها پنجره‌ای است رو به جهانی که با خواندن چند شعر هم نمی‌شود اندازه‌اش را فهمید. دیوان شمس متنی است که باید زیسته شود؛ هر غزلش تجربه‌ای مستقل است، هر بیتش ضربه‌ای به عادت فهم و هر قافیه‌اش راهی تازه برای دیدن جهان. اگر سطری از این شعرها حالتان را دگرگون کرده‌اند و علاقه‌مند به کنکاش در جهان مولانا شده‌اید، بهتر است اصل دیوان شمس تبریزی را بخوانید! نه گزیده، نه نقل قول و نه انتخاب دیگران؛ بلکه متن کامل، بی‌واسطه، با تمام تندی‌ها، شورها و بی‌قراری‌هایش. 

بهترین اشعار دیوان شمس

شناسنامه مقاله

  • تاریخ انتشار: 11 دی 1404
  • بروزرسانی: 12 بهمن 1404
  • نویسنده: حمیدرضا پویامنش