داستانهای مثنوی
مثنوی معنوی را دریای بیکران معنا مینامند؛ اما حقیقت این است که این کتاب فقط دریایی از معنا نیست، یک جهان زنده است؛ جهانی که در آن خرگوش برای نجات زیستگاهش شیر را به چاه میکشاند، طوطی با یک ترفند از قفس میگریزد، چوپانی بیسواد خدا را چنان صمیمانه صدا میزند که پیامبری به حیرت میافتد و اینچنین در عمق هر روایت حکمتهای انسانی و الهی چون جرقهای بر ذهن خواننده مینشیند. داستانهای مثنوی فقط قصه نیستند؛ آیینههاییاند از احوال ما، از ترس و غرور و عشق و غفلت گرفته تا ایمان، شهامت و سبکبال شدن. گاهی ما همان موش مغروریم که در برابر نخستین رود جهان میلرزیم؛ گاهی همان طوطی در قفس که به یک اشاره راه آزادی را مییابد؛ گاهی چوپانی که با سادهترین سخن به بلندترین مرتبه عشق نزدیک میشود.
چرا مثنوی معنوی مولانا بخوانیم؟ خواندن مثنوی سفری است که هر لحظهاش به کشفی تازه میرسد؛ سفری که نه تنها عقل را بیدار میکند، بلکه دل را نیز زیرورو میکند. این حکایتها در ظاهر سادهاند، اما هر کدامشان لایههایی دارند که باید در آنها غرق شد، مزهشان کرد و اجازه داد معنا در جان بنشیند.
اکنون قرار است کنار هم بهترین و درخشانترین حکایتهای مثنوی را بازخوانی کنیم؛ قصههایی که هزار سال پیش گفته شدهاند، اما هنوز برای ما توشه راهاند. این آغاز یک سفر است؛ سفری به قلب درخشانترین اثر مولانا! جایی که هر داستان چراغی است برای فهمیدن درونمان.
| عنوان حکایت | خلاصه کوتاه | نکته اخلاقی / معنوی |
|---|---|---|
| طوطی و مرد بقال | طوطیای که سکوت میکند تا درویش از تجربهاش عبرت گیرد. | هر کس دیگران را از دریچه رنج خویش میبیند. |
| پادشاه و کنیز | شاه به کمک طبیب دل کنیز بیمار، عشق ناسازگار را از میان برمیدارد. | دل گاهی در بند تعلقات ناسازگار است و رهایی با دیدن درد پنهان ممکن میشود. |
| طوطی و بازرگان | طوطی با وانمود به مردن، خود را از قفس رها میکند. | رهایی گاه با گذر از تعلقات و فنا کردن نفس آغاز میشود. |
| امیر و مردی که مار به دهان او رفته بود | مردی با تحمل رنج، مار را از دهانش بیرون میآورد. | رنج گاه راه نجات است که هنوز از آن آگاه نشدهایم. |
| کرامات ابراهیم ادهم | ابراهیم با فقر و درویشی، دریای ماهیانی زرین را فرمان میدهد. | توانگری واقعی در دل است، نه در سلطنت و ثروت ظاهری. |
| خرگوش و شیر | خرگوش با تدبیر، شیر مغرور را به چاه میکشاند. | خشم و غرور دشمن انسان است و گاهی خود او را نابود میکند. |
| شتر و موش مغرور | موش غرور میکند و شتر او را از رود عبور میدهد. | فروتنی و شناخت ظرفیت خود، عظمت واقعی را نشان میدهد. |
| موسی و شبان | چوپان سادهدل با دل پاک با خدا سخن میگوید. | خدا به دلها نگاه میکند نه به الفاظ و ظاهر. |
| لقمان و خربزه تلخ | لقمان تلخی خربزه را با صبر و شکر تحمل میکند. | حقشناسی یعنی تحمل تلخیها در کنار شیرینیها. |
| جنون ذوالنون | ذوالنون دوستانی را میآزماید که وفاداری واقعی را نشان دهد. | محبت و دوستی آزمون دارد؛ در سختیها معنا پیدا میکند. |
طوطی و مرد بقال
در دکان کوچک بقال طوطی سبز و زباندانی بود که حضورش به مغازه جان میداد. پرنده هم نگهبان دکان بود و هم با گفتگوهای شیرینش مشتریان را خوشدل میکرد. روزی که بقال بیرون رفته بود، طوطی هنگام پریدن به قفسهها خورد و شیشههای روغن بر زمین ریخت. وقتی مرد بازگشت و آشفتگی مغازه را دید، خشم او را فرا گرفت؛ ضربهای زد که پرهای سر طوطی ریخت و پرنده در خاموشی فرو رفت. از آن پس نه سخنی گفت و نه نگاهی کرد.
بقال که از رفتار خود شرمنده شده بود، گمان میکرد طوطی زبانش را از دست داده است و برای جبران، نذر میکرد و صدقه میداد. سه روز گذشت و سکوت طوطی همچنان سنگین بود. تا اینکه روز چهارم درویشی کچل از جلوی دکان گذشت. طوطی برای نخستینبار سر بلند کرد، به درویش خیره شد و گفت: «تو نیز روغنها را ریختهای که چنین بیمو شدهای؟»
حاضران خندیدند، اما معنای حکایت فراتر از لطیفه بود؛ هر کس دیگری را از دریچه رنج خویش میبیند؛ تجربه شخصی ما، عینکی است که برای تماشای جهان روی چشمهایمان میزنیم.
پادشاه و کنیز
در روزگاری دور شاهی کامروا و صاحب قدرت در یکی از شکارهای خود چشمش به کنیزی افتاد و دل از کف داد. او را خرید و با خود به قصر آورد، اما هنوز چندی نگذشته بود که کنیز بیمار شد؛ بیماری که نه دارو میشناخت و نه طبیب. شاه درماند و در خزانه را به روی پزشکان گشود و گفت: «هرکه او را شفا دهد، ثروت و مقامش از آن او.»
پزشکان، مغرور از دانش خویش، یکی پس از دیگری برای درمان آمدند؛ اما هر چه کوشیدند، بیماری کنیز نه تنها آرام نگرفت، بلکه دامنهدارتر شد.
شاه که امیدش از تدبیر آدمیان بریده بود، شبانه به مسجد رفت. در خلوت سجده با اشکی طولانی از خدا یاری خواست. در همان شب در خواب پیری روشنچهره به او نوید داد که یار در راه است. صبح بر بام قصر ایستاد و چشم به راه ماند؛ تا اینکه مردی ناشناس از دور نمایان شد. شاه بیتکلف به استقبالش رفت و او را به دربار آورد.
مرد غریب به چهره کنیز نگریست و بیدرنگ دریافت که ریشه بیماری در تن نیست؛ دل او زخمی جدایی است. از شاه خواست همه بیرون روند و خود با کنیز گفتگو کرد. نبض او را میگرفت و همزمان از شهرها و آدمها میپرسید تا ببیند دلش کجا میلرزد. هنگامی که نام سمرقند آمد، نبض کنیز تند شد و راز او آشکار گردید؛ دلباخته زرگری در آن شهر بوده و جدایی آتش در جانش انداخته است.
طبیب پیر راز را نگه داشت و به شاه گفت مرد زرگر را با احترام فراخواند. زرگر فریفته زر و خلعت، بیخبر از تقدیر خویش، به دربار آمد. کنیز با دیدن او آرام گرفت و در گذر چند ماه تندرستیاش بازگشت.
اکنون وقت آن بود که طبیب درمان را کامل کند. او دارویی ساخت که در آن زهری تدریجی نهفته بود و آن را آرامآرام به زرگر خوراند. با گذشت زمان زرگر پژمرده، بیمار، زردروی و بیرمق شد؛ جمالش رو به زوال رفت و در پی آن شیفتگی کنیز نیز سرد شد. روزی رسید که دلش از زرگر گسست و به شاه بازگشت. سرانجام زرگر از دنیا رفت و کنیز بار دیگر در آرامش دربار زیست.
مولانا این حکایت را پردهبرداری از رازی شگرف میداند؛ گاهی دل آدمی آنچنان در بند تعلقی ناسازگار است که رهاییاش جز با گسستن آن دلبستگی میسر نمیشود و طبیب جان، تنها آن است که درد پنهان را ببیند، نه ظاهر تندرست را.
مثنوی وزیری با دو گلدان چرم طبیعی با ساک ترمه هدیه (کد 90278)
مثنوی معنوی وزیری با دو گلدان مینا 20 با ساک ترمه هدیه (کد90373)
کتاب مثنوی معنوی نفيس وزيری قاب کشویی چرم کاغذ تحریر نسخه نیکلسون با ساک ترمه هدیه (كد 2003)
مثنوی معنوی وزيری تحرير چرم با ساک ترمه هدیه(كد110403)
مثنوی معنوی وزيری چرم پلاكدار لب چاپ کاغذ تحریر با ساک ترمه هدیه(كد110404)
مثنوی معنوی وزيری تحرير قابدار چرم لبچاپ با ساک ترمه هدیه(كد110406)
مثنوی معنوی وزيری چرم پلاكدار لب چاپ کاغذ گلاسه با ساک ترمه هدیه(كد110407)
مثنوی معنوی وزيری قابدار چرم پلاكدار لبچاپ با ساک ترمه هدیه (كد110408)
مثنوی وزیری چرم با خودکار و روان نویس طرحدار با ساک ترمه هدیه (کد 90338)
مثنوی معنوی رحلی جعبه باز شو کاغذ عطری نسخه نیکلسون با ساک ترمه هدیه (کد 2312)
مثنوی معنوی وزيری جعبه دار چرم و مس با ساک ترمه هدیه (كد2787)
طوطی و بازرگان
بازرگانی در خانه خود طوطی داشت؛ پرندهای زیبا و خوشسخن که قفس تنگ تنها سهم او از جهان وسیع بیرون بود. روزی بازرگان قصد سفر به هندوستان کرد. پیش از رفتن، مطابق رسم، از خدمتکارانش پرسید چه سوغاتی میخواهند. همه چیزی خواستند و نوبت که به طوطی رسید، گفت: «من هدیهای نمیخواهم. فقط پیغام مرا به طوطیان هند برسان. بگو در این دیار طوطی در قفس گرفتار است و آرزو دارد راه رهایی را از آزادگان بیاموزد.»
بازرگان قول داد و راهی شد. در هندوستان، هنگامی که جمعی از طوطیان را بر شاخههای درختان دید، پیام پرنده خود را برایشان بازگفت. ناگهان یکی از طوطیان تن لرزاند و بر زمین افتاد. بازرگان بهتزده ماند و پشیمان و اندوهگین از رساندن پیام راهش را ادامه داد.
وقتی به خانه بازگشت، سوغات همه را داد تا نوبت به طوطی رسید. طوطی از او خواست آنچه دیده را بیپرده بگوید. بازرگان ماجرای لرزیدن و افتادن طوطی هندی را بازگفت. طوطی در قفس همین که سخن را شنید از خود بیحرکت شد و همانجا افتاد. بازرگان گویی عزیزی را از دست داده باشد، بر سر و صورت زد و پرنده خاموش را از قفس بیرون آورد. اما همین که از بند قفس رها شد، بالی گشود و بر بلندای شاخه نشست. بازرگان حیران ماند و پرسید: «این چه تدبیری بود؟ آن طوطی در هند چه پیامی به تو رساند که چنین مرا به اندوه انداختی؟»
طوطی پاسخ داد: «او با سخن نه، با رفتار خویش آموخت که اگر میخواهی از قفس برهی، باید از آواز خوش و خودنمایی دست برداری؛ همان چیزی که گرفتارم کرده بود. پس وانمود به مردن کردم تا قفس از من دست بردارد و راه آزادی گشوده شود.»
مولانا در این حکایت میگوید رهایی گاه از فنای نفس و گذر از تعلقات دنیوی آغاز میشود و چه بسا اسارت ما بهدست چیزی ایجاد شده باشد که گمان میکردیم زیباترین توانایی ما است.
امیر و مردی که مار به دهان او رفته بود
امیری سوار بر اسب در بیابانی میگذشت که چشمش به مردی افتاد که در سایهای آرام خفته بود. در همان لحظه مار سیاهی از لابهلای علفها بیرون آمد، خود را به دهانمرد رساند و در تاریکی گلوی او ناپدید شد.
امیر بیدرنگ تاخت و با چوبدستی چند ضربه سنگین بر مرد فرود آورد. مرد، هراسان و بیخبر از حادثه از جا پرید و پا به فرار گذاشت. امیر او را دنبال کرد تا به پای درختی رسیدند که زیر آن سیبهای گندیده بر خاک ریخته بود. دوباره بر او فریاد زد و با ضربه چوب وادارش کرد که از آن سیبها بخورد. مرد حیران و خشمگین از درد و اجبار میخورد و مینالید: «ای امیر، من چه گناهی کردهام؟ چرا این چنین عذابم میدهی؟»
اما امیر خاموش بود. مرد را به دویدن واداشت، از آفتاب سوزان تا غروب؛ آنقدر که مرد درمانده شد و هرچه خورده بود بالا آورد و آنگاه مار سیاه نیز از گلویش بیرون افتاد.
مرد که حقیقت را دید، بر پای امیر افتاد و گفت: «اگر میدانستم، هیچ گلایهای نمیکردم. مرا ببخش.»
امیر پاسخ داد: «اگر راز را بر تو آشکار میکردم، پیش از آنکه نجات یابی از ترس جان میدادی. سکوت من از مهربانی بود، نه بیرحمی.»
مولانا در این حکایت یادآور میشود گاهی رنجی که میکشیم، راه نجاتی است که هنوز از آن آگاه نشدهایم. برای معرفی 5 مورد از بهترین تفسیر مثنوی معنوی میتوانید مطالب را دنبال کنید.
کرامات ابراهیم ادهم بر لب دریا
ابراهیم ادهم، که روزگاری بر تخت بلخ فرمان میراند، کنار دریا نشسته بود و تکهپارههای جامه کهنهاش را وصله میزد؛ آرام، بیهیاهو، دور از شکوه و سلطنتی که پشت سر گذاشته بود. در همین هنگام امیری که او را از سالهای فرمانروایی میشناخت به دیدارش رسید. با دیدن این حال و روز حیرت سراسر وجودش را گرفت؛ چگونه ممکن است پادشاهی آنچنان بزرگ به چنین فقر و درویشی رضایت داده باشد؟
ابراهیم نگاه او را خواند. بیدرنگ سوزن را در آب افکند و با صدایی بلند سوزن را طلب کرد. در دم، دریای آرام تکان خورد و انبوهی از ماهیان سر از آب برآوردند؛ هرکدام سوزنی زرین به دهان داشتند. رو به ابراهیم کردند و گفتند: «ای شیخ، سوزنهای خدا را برگیر.»
ابراهیم به امیر نگاه کرد و آرام گفت: «ای امیر، بگو به من پادشاهی دل برتر است یا سلطنتی که جز رنج و بیم حاصلی ندارد؟»
امیر از دیدن آن منظره ساکت شد. بر پای ابراهیم افتاد و گریست؛ سپس با چهرهای دگرگون بیآنکه جرئت پرسش دیگری داشته باشد آنجا را ترک کرد.
مولانا با این حکایت نشان میدهد توانگری حقیقی در درون آدمی است و هرکه دل را به خدا سپرد، در برابر او آفریدگان نیز سر فرود میآورند.
خرگوش و شیر
در بیشهزاری آباد جانوران در آرامش زندگی میکردند؛ اما سایه یک شیر خونریز بر جان همه افتاده بود. شیر هر روز در کمین مینشست و یکی از آنها را شکار میکرد. بیم و هراس چنان گسترده شد که حیوانات ناچار گرد هم آمدند و تصمیمی سرنوشتساز گرفتند؛ بهجای آنکه هر روز رمهای قربانی شود، نمایندگانی پیش شیر روند و پیشنهاد کنند که هر روز خوراکش را خودشان بفرستند تا او از کمین کردن دست بردارد. شیر پذیرفت و مدتی نظم و امنیت به چمنزار بازگشت.
اما روزی قرعه به نام خرگوش افتاد. خرگوش که زیر بار این سرنوشت نمیرفت، گفت: «اگر خاموش بمانیم، این چرخه مرگ ادامه خواهد داشت. بگذارید تدبیری بیندیشم.» و تنها به سوی شیر روانه شد.
عمدا دیر رسید؛ شیر از خشم میغرید. خرگوش با آرامش و احترام گفت: «اگر از دیر آمدنم خشمگینی، حق داری. اما بدان که دلیل مهمی داشتم. حیوانات خرگوش دیگری را با من همراه کردند تا امروز شاه غذای کافی داشته باشد. در راه شیری دیگر بسیار مغرورتر از تو راه را بست و ادعا کرد سلطان بیشه او است. یکی از ما را گروگان گرفت و گفت اگر تو به درگاهش نروی، خون همه ما را خواهد ریخت.»
غرور شیر به جوش آمد و فریاد زد: «مرا به او برسان!»
خرگوش راه افتاد و شیر که از خشم کور شده بود بهدنبال او روانه شد تا اینکه به چاهی رسیدند. خرگوش گفت: «آن شیر در این چاه است.»
شیر به لبه چاه خم شد و در آب تصویر خشمگین خودش و خرگوش را دید؛ اما پنداشت رقیب و همراهش همانها هستند. به تصور رویارویی، با غرش به درون چاه پرید و غرق شد.
خرگوش سبکبال به بیشه بازگشت و خبر رهایی جانوران را داد. چمنزار که سالها در چنگال بیم بود، از آن پس نفس راحتی کشید.
مولانا در این حکایت میگوید خشم و غرور دشمنی است که آدمی را به دست خودش نابود میکند.
کتاب مثنوی معنوی نفيس وزيری قاب کشویی چرم کاغذ تحریر نسخه نیکلسون با ساک ترمه هدیه (كد 2003)
مثنوی معنوی وزيری تحرير چرم با ساک ترمه هدیه(كد110403)
مثنوی معنوی وزيری چرم پلاكدار لب چاپ کاغذ تحریر با ساک ترمه هدیه(كد110404)
مثنوی معنوی وزيری تحرير قابدار چرم لبچاپ با ساک ترمه هدیه(كد110406)
مثنوی معنوی وزيری چرم پلاكدار لب چاپ کاغذ گلاسه با ساک ترمه هدیه(كد110407)
مثنوی معنوی وزيری قابدار چرم پلاكدار لبچاپ با ساک ترمه هدیه (كد110408)
مثنوی معنوی رحلی جعبه باز شو کاغذ عطری نسخه نیکلسون با ساک ترمه هدیه (کد 2312)
مثنوی معنوی وزيری جعبه دار چرم و مس با ساک ترمه هدیه (كد2787)
مثنوی معنوی وزیری با گلدان خاتم با ساک ترمه هدیه(كد 90324)
شتر و موش مغرور
موشی کوچک روزی افسار شتری تنومند را به دست گرفت و پیشاپیش او راه افتاد؛ گویی رهبری کاروانی عظیم را بر عهده دارد. شتر آرام و ساکت پی او میآمد و تماشای این غرور کودکانه را به حساب طبیعت موش میگذاشت.
موش که خود را صاحب نفوذ میپنداشت، در دل میگفت: «ببین که شتری با این عظمت فرمانبردار من است!» اما این خیال تا زمانی دوام داشت که به کناره رودی رسیدند. جریان آب که پیش چشمش پیچ و تاب خورد، موش از حرکت ایستاد؛ پاهایش لرزید و جرئت قدم برداشتن نداشت.
شتر پرسید: «چرا راه را ادامه نمیدهی؟»
موش گفت: «این آب مرا میبلعد. من در برابر این رود ناچیزم.»
شتر پای خود را به آب زد. آب تنها تا زانوی او میرسید. رو به موش کرد و گفت: «میبینی؟ عمقش چیزی نیست.»
موش آهی کشید و گفت: «آنچه برای تو تا زانو است، برای من تا سر است. این آب برای تو مورچه است و برای من اژدها.»
شتر لبخندی زد و گفت: «ای موش، فراموش نکن؛ هر ظرفی باید به اندازه خود پر شود. گستاخی امروزت اگر ادامه یابد، فردا جانت را میگیرد. خودت را با آنان همقد بدان که اندازه تو هستند، نه با کسانی که هزار برابر تو تجربه و توان دارند.»
موش که حقیقت را چشیده بود گفت: «به خدا توبه کردم؛ مرا از این خطر بگذران.»
شتر دلش نرم شد، موش را بر پشت گرفت و از آب گذراند.
مولانا در این حکایت بهزیبایی میگوید غرور وقتی در ظرفی کوچک میریزد، زود لبریز میشود. عظمت واقعی در فروتنی است، نه در نمایش توانی که هرگز نداشتهایم.
موسی و شبان
موسی(ع) در گذر از بیابانی وسیع چوپانی را دید که غرق گفتگو با خدا بود؛ گفتگویی ساده اما سرشار از صمیمیت. چوپان زیر لب میگفت:
«ای خدای مهربان، کجایی تا خدمتت کنم؟ کفشهایت را وصله بزنم، لباست را بشویم، سرت را شانه کنم…»
چنان بیتکلف و بیپیرایه سخن میگفت که گویی با محبوبی زمینی درد دل میکند.
موسی نزدیک رفت و پرسید: «با که چنین سخن میگویی؟»
چوپان گفت: «با آنکه آفریننده من و تو است.»
موسی به تندی گفت: «ای مرد! این چه سخنان ناروا است؟ خدا را به صورت یک انسان تصور کردهای؟ دهانت را ببند که اگر این سخنان به گوش خلایق برسد، آتشی نازل میشود که همه را میسوزاند!»
چوپان از هراس و شرم فریاد زد و راه بیابان گرفت؛ شکسته، گمگشته و دور از همان خدا که میپنداشت دوستش دارد.
در این هنگام وحی بر موسی نازل شد: «ای موسی! ما تو را فرستادیم تا بندگان را به سوی ما بکشی، نه اینکه از ما دورشان کنی. ما به لفظ و ظاهر نگاه نمیکنیم؛ به دلها مینگریم. آنچه از دهان میآید مهم نیست، آتشی که از عشق برمیخیزد را میبینیم.»
موسی شرمنده شد، رد پای چوپان را دنبال کرد و سرانجام او را یافت. گفت: «ای مرد، پیام خدا رسید. هرگونه که میخواهی با او سخن بگو؛ زبانها مختلف است اما دلها اگر صادق باشند، همه نزد او پذیرفتهاند.»
چوپان آهسته گفت: «من دیگر آن چوپان سادهدل نیستم. از آسمانها گذشتهام؛ عشق مرا بالا برده است. در آن راه الفاظ گم شد و تنها شوق دیدار ماند.»
مولانا در این حکایت یادآوری میکند خدا به لحن نمینگرد، به دلی که آن را میگوید مینگرد. هرکس راهی به سوی او دارد؛ راه عشق را نباید با قواعد خشک سنجید.
لقمان و خربزه تلخ
لقمان غلامی بود پاکنهاد و هوشیار؛ از آن بندگانی که تمام وجودشان در خدمت و صداقت خلاصه میشود. اربابش نیز قدر او را میدانست و به عقل و درستیاش چنان اعتماد داشت که در مهمانیها تا لقمان لقمهای نمیخورد، خود دست به غذا نمیبرد. روزی در جمعی از مهمانان خربزهای آوردند. ارباب، لقمان را فراخواند و نخستین برش را به او داد. لقمان با آرامش و احترام لقمه را خورد. ارباب که اشتیاق لقمان را دید، برش دیگری برید؛ بعد سومی و چهارمی و … تا آنکه لقمان هفده تکه خربزه را بیهیچ اعتراضی خورد.
تنها یک برش مانده بود. ارباب با خود گفت: «بگذار این یکی را خود بچشم و بدانم این خربزه چه حلاوتی دارد که لقمان چنین با لذت میخورد.» اما همین که تکه را در دهان گذاشت، تلخیاش چنان گلویش را سوزاند که اشک از چشمانش جاری شد.
لحظاتی گذشت تا رو به لقمان کرد و پرسید: «چگونه چنین زهر تلخی را با این همه آرامش و شادی خوردی؟»
لقمان با تواضعی که از عمق جانش میجوشید پاسخ داد: «سالها است از دست تو بهترین خوردنیها نصیبم شده است. شرم داشتم که بهخاطر یکبار تلخی زبان به شکایت بگشایم.»
مولانا در این حکایت میآموزد حقشناسی تنها تشکر از نیکیها نیست؛ هنر تحمل تلخیها در کنار شیرینیها است.
جنون ذوالنون
ذوالنون مصری، عارف ژرفاندیش و گاه شوریدهدل، روزی چنان غرق جنون الهی شد که مردم تاب دیدنش را نداشتند. او را بستند و به تیمارستان بردند؛ جایی که از غوغای دنیا دور بود و خود ذوالنون برخلاف مردم آن را نعمتی میدانست؛ خلوتی که رهایی در آن بیشتر بود تا بند.
دوستانش اما دوری او را تاب نمیآوردند. روزی به دیدارش رفتند تا احوالش را بپرسند. ذوالنون وقتی جمعی را از دور دید خشمگین شد؛ گویی حضورشان رشته خلوتش را گسیخته است. فریاد زد: «چه میخواهید؟ برای چه به سراغ من آمدهاید؟»
با احترام گفتند: «ما دوستان توایم. دلتنگت شدهایم، آمدهایم از حالت باخبر شویم. راز این احوالت را با ما در میان بگذار.»
ذوالنون همین که واژه دوست را شنید خشمگینتر شد. دشنامشان داد و سنگ و چوب به سمتشان پرتاب کرد. دوستان هراسان پا به فرار گذاشتند؛ به هر سویی میدویدند تا از تیررس او دور شوند.
ذوالنون در میان قهقههای بلند فریاد زد: «این است نشان دوستی شما؟ با یک سنگ و چند ناسزا گریختید. دوستی آن است که جفای دوست را تاب آورد. اگر از نخستین زخم گریزان شوید، چگونه نام دوست بر خود میگذارید؟»
مولانا در این حکایت میخواهد بگوید محبت، آزمون دارد و وفاداری در لحظههای ناخوش خود را نشان میدهد، نه در زمان راحتی و لبخند.
سخن پایانی
حکایتهایی که خواندید، تنها چند پر از بال عظیم مثنوی بودند؛ چند جرعه از دریایی که پایان ندارد. مثنوی پر است از روایتهایی که گاه با یک لبخند آغاز میشوند و با تکانی عمیق در جان پایان میگیرند؛ داستانهایی که میان خنده و اشک و حیرت و شناخت در رفت و آمدند و هر بار که خوانده میشوند، دریچهای تازه از معنا را میگشایند. در 3 حکایت کوتاه از مثنوی مولوی با معنی نیز میتوانید حکایت های خاص این کتاب زیبا را مطالعه کنید.
آنچه در این مجموعه مرور کردیم فقط نمونههایی کوچک از گنجینه بزرگ اشعار مولانا است؛ سایههایی از آن قصر پرنور که اصلش در شش دفتر مثنوی نشسته است. در پس هر حکایتی دهها لایه دیگر نهفته است؛ فلسفه، عرفان، روانشناسی، شناخت انسان و زیستن عاشقانه در جهانی که هر لحظه رمزی تازه پیش رو میگذارد.
اگر این چند داستان توانست شما را به فکر فرو ببرد، لبخندی بر لبهایتان بنشاند یا جرقهای در دلتان روشن کند، بدانید که اصل شگفتی هنوز از راه نرسیده است. پس اگر میخواهید در این وادی شیرین حیرت ادامه دهید، بهترین کار این است که خودتان مثنوی معنوی را ورق بزنید.
شناسنامه مقاله
-
تاریخ انتشار: 14 بهمن 1404
-
بروزرسانی: 14 بهمن 1404
-
نویسنده: حمیدرضا پویامنش