حکایت کوتاه سعدی
حکایت های کوتاه کتاب گلستان سعدی آیینههایی کوچکاند با حقیقتی بزرگ. در چند سطر کوتاه جهانی از تجربه، اخلاق، خرد و شناخت انسان را پیش چشم میگذارند؛ بیآنکه به خطابه و اندرز مستقیم پناه ببرند. سعدی با زبانی ساده اما ژرف از پادشاه و درویش، جوانی و پیری، عشق و خشم و خاموشی و گفتار میگوید و هر بار خواننده را بیآنکه متوجه شود، به داوری درباره خود و جهان وامیدارد. این حکایتهای کوتاه گلستان سعدی نه برای زمان خاصی نوشته شدهاند و نه مخاطبی محدود دارند؛ هر بار که خوانده میشوند، معنایی تازه میگشایند و نشان میدهند چرا سعدی هنوز پس از قرنها زنده و راهنما است. در ادامه چند حکایت از دریای پند و اندرز سعدی را مرور میکنیم.
| باب | شماره حکایت | عنوان / مضمون | خلاصه محتوا |
|---|---|---|---|
| اول – در سیرت پادشاهان | 2 | دلبستگی به قدرت | دلبستگی به ملک و سلطنت پس از مرگ آرامش نمیآورد؛ نام نیک و اثر خیر میماند. |
| اول – در سیرت پادشاهان | 34 | خویشتنداری در خشم | قدرت واقعی در خویشتنداری است؛ انتقام و خشم ناپسند و از مردانگی دور است. |
| دوم – در اخلاق درویشان | 5 | ظاهر نیک و باطن پاک | ظاهر نیک دلیل بر پاکی نیست؛ عزلت گاه بهتر از همنشینی با ناپاکان است. |
| دوم – در اخلاق درویشان | 43 | برادری و همدلی | برادری در همدلی و مصلحت یاری است، نه نزدیکی نسبی؛ بیگانه خداشناس گاه بهتر است. |
| سوم – در فضیلت قناعت | 12 | قناعت و طمع | قناعت عزت میآورد و طمع خواری؛ نعمت بیهنر ارزش ندارد. |
| سوم – در فضیلت قناعت | 28 | بینیازی و رضایت | بینیازی و مهار طمع انسان را آزاد میکند؛ نیاز واقعی از دل نیست. |
| چهارم – در فواید خاموشی | 3 | خاموشی خردمند | خاموشی از پرهیز رسوایی است؛ سخن بهاندازه دانسته باشد. |
| چهارم – در فواید خاموشی | 14 | عبادت و آزار دیگران | کاری که نام خدا بر آن نهاده شود، مقبول نیست اگر دلها را آزار دهد؛ خاموشی گاه بهتر است. |
| پنجم – در عشق و جوانی | 1 | محبت و ارادت | محبوب دل نیکو میآید؛ معیار داوری دل است، نه ظاهر یا عقل. |
| پنجم – در عشق و جوانی | 3 | عشق و عقل | عشق کامل بر دل فرمان میراند و عقل و پرهیزکاری را از میدان میبرد. |
| ششم – در ضعف و پیری | 3 | احترام به پیری | احترام به پیری واجب است؛ بیمهری نسل به نسل منتقل میشود. |
| ششم – در ضعف و پیری | 6 | یادآوری مهر مادر | فراموشی مهر مادر خطای بزرگ است؛ توان امروز نتیجه مهر دیروز است. |
| هفتم – در تاثیر تربیت | 10 | تربیت فرزند | فرزند امانت است، نه تنها عطیه؛ تربیت ناسازگار بلا میآورد. |
| هفتم – در تاثیر تربیت | 18 | ارزش زندگی ساده | سنگ و زر آرامش مرده نیست؛ سبکباری دل رهایی میآورد. |
| هشتم – در آداب صحبت | 11 | دشمنی کوچک | دشمنی کوچک اگر مهار نشود، خطر بزرگ میشود؛ پیشگیری خردمندانه مهم است. |
| هشتم – در آداب صحبت | 17 | سخن دشمن | سخن دشمن را بشنو، نه برای پیروی؛ برای شناخت و احتیاط استفاده کن. |
باب اول – در سیرت پادشاهان – حکایت ۲
یکی از پادشاهان خراسان محمود سبکتگین را در خواب چنان دید که همه وجودش فرو ریخته و خاک شده بود و از او چیزی نمانده بود، مگر چشمانش که همچنان در کاسه میگردید و با نگرانی نظر میکرد. حکیمان بسیار کوشیدند تا این خواب را تاویل کنند، اما همه درماندند؛ مگر درویشی که پیش آمد و گفت: «او هنوز دلنگران است، چرا که پادشاهیاش به دست دیگران افتاده است.»
بس نامور به زیر زمین دفن کردهاند
کز هستیاش به روی زمین بر نشان نماند
و آن پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زندهست نام فرخ نوشینروان به خیر
گرچه بسی گذشت که نوشینروان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ برآید: فلان نماند
این حکایت کوتاه از گلستان سعدی میگوید دلبستگی به قدرت و مال حتی پس از مرگ آرامش نمیآورد؛ آنچه میماند نام نیک و اثر خیر است، نه ملک و سلطنت.
باب اول – در سیرت پادشاهان – حکایت ۳۴
یکی از پسران هارونالرشید خشمگین و آشفته نزد پدر آمد و گفت: «فلان سرهنگزاده مرا دشنام مادر داد.»
هارونالرشید بزرگان و ارکان دولت را فراخواند و پرسید: «سزا و کیفر چنین کسی چیست؟»
یکی گفت: «بکشندش.»
دیگری گفت: «زبانش ببرند.»
آن یکی گفت: «مالش مصادره کنند و از دیار برانند.»
هارون لحظهای اندیشید، سپس رو به پسر کرد و گفت: «ای پسر، کرم و بزرگواری آن است که عفو کنی و اگر تاب عفو نداری، تو نیز پاسخ دشنامش بده؛ اما نه چنان که از حد بگذرد. که اگر از اندازه درگذرد، ظلم از سوی ما باشد و دادخواهی از جانب دشمن.»
سپس افزود که خویشتنداری در هنگام خشم، نشانه خرد است و آنکه نتواند زبان خود را نگاه دارد، هرچند نیرومند باشد، از مردانگی بهرهای ندارد.
نه مرد است آن به نزدیک خردمند
که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی تحقیق
که چون خشم آیدش، باطل نگوید
این حکایت از گلستان سعدی نشان میدهد قدرت واقعی در خویشتنداری است، نه در انتقام. آنکه در هنگام خشم زبان خود را نگه میدارد، از کسی که به زور متوسل میشود خردمندتر و بزرگوارتر است.
باب دوم – در اخلاق درویشان – حکایت ۵
چند تن از درویشان و سیاحان با یکدیگر همراه بودند و در رنج و آسایش شریک. خواستم به ایشان بپیوندم، نپذیرفتند. گفتم: «این شیوه از بزرگان بعید است که از همنشینی با مسکینان روی بگردانند و فایده و برکت را دریغ دارند؛ چه من خود را چنان میشناسم که در خدمت مردان یار چالاک باشم نه بار گران.»
اِنْ لَمْ اَکُنْ راکِبَ الْمَواشی
اَسْعیٰ لَکُمْ حامِلَ الْغَواشی
یکی از میان ایشان گفت: «از این سخن دلتنگ مباش؛ که این روزها دزدانی به صورت درویشان درآمدهاند و یکی از همین جماعت خود را به جمع ما بسته است.»
چه دانند مردم که در خانه کیست؟
نویسنده داند که در نامه چیست
با این همه چون درویشان به سلامت ظاهر مینگریستند، گمان بد نبردند و او را به همراهی پذیرفتند؛ حال آنکه جامه درویشی نشانه حقیقت نبود.
صورت حال عارفان دلق است
این قدر بس، چو روی در خلق است
در عمل کوش و هرچه خواهی پوش
تاج بر سر نه و عَلَم بر دوش
ترک دنیا و شهوت است و هوس
پارسایی، نه ترک جامه و بس
در قژاکند مرد باید بود
بر مخنث سلاح جنگ چه سود؟
روزی تا شب راه رفتیم و شبانگاه کنار حصاری آرمیدیم. آن دزد بدفرجام به بهانه طهارت ابریق یکی از یاران را برداشت، اما قصدش غارت بود نه عبادت.
پارسا بین که خرقه در بر کرد
جامه کعبه را جل خر کرد
چون از چشم درویشان پنهان شد، به برجی رفت و صندوقی بدزدید. تا سپیده دمید، راهی دراز پیموده بود و یاران بیخبر خفته بودند. بامدادان همگی را گرفتند، زدند و به زندان افکندند. از آن پس ترک مصاحبت گفتیم و راه عزلت پیش گرفتیم.
چو از قومی یکی بیدانشی کرد
نه کِه را منزلت ماند نه مِه را
شنیدستی که گاوی در علفخوار
بیالاید همه گاوان ده را
گفتم: «سپاس خدای را که هرچند از همراهی محروم شدم، از برکت تجربه و پند بیبهره نماندم؛ که این حکایت در همه عمر چراغ راه من خواهد بود.»
به یک ناتراشیده در مجلسی
برنجد دل هوشمندان بسی
اگر برکهای پر کنند از گلاب
سگی در وی افتد کند منجلاب
سعدی در این حکایت ناب میگوید ظاهر نیک دلیل باطن پاک نیست و همنشینی با ناپاکان میتواند آبروی جمعی پاک را تباه کند. گاه عزلت ایمنتر از مصاحبت است.
اگر قصد دارید این اثر ماندگار ادب فارسی را به مجموعه کتابهای خود اضافه کنید، راهنمای خرید گلستان سعدی با تخفیف به شما کمک میکند تا هوشمندانهتر انتخاب کنید؛ از بررسی نوع چاپ (نفیس، وزیری یا جیبی) و اعتبار ناشر گرفته تا مقایسه ترجمهها، مقدمهها و کیفیت کاغذ و صحافی. با استفاده از این راهنما میتوانید گلستان سعدی را با بهترین قیمت، تخفیف واقعی و ضمانت اصالت تهیه کنید و همزمان از یک خرید فرهنگی ارزشمند و مقرونبهصرفه لذت ببرید؛ انتخابی که هم برای مطالعه شخصی و هم برای هدیه، کاملاً ایدهآل است. ضمن اینکه اگر به دنبال بهترین هدیه برای سالگرد ازدواج هستید، تهیه اشعار سعدی میتواند گزینه مناسبی باشد.
گلستان سعدی وزيری چرم برجسته (کد 2570)
کتاب گلستان سعدی نفيس وزيري قاب کشویی چرم کاغذ تحریر با ساک ترمه هدیه(كد 2008)
گلستان وزیری عطری برجسته جعبه دار چرم با ساک ترمه هدیه (كد2009)
گلستان سعدی وزیری تحریر قابدار چرم (کد2873)
گلستان سعدی وزیری چرم برجسته با ساک ترمه هدیه (کد2867)
گلستان سعدی وزیری قاب کشویی چرم پلاک فلزی کاغذ گلاسه با ساک ترمه هدیه (کد 2417)
گلستان سعدی جیبی چرم (کد 2863)
گلستان سعدی جیبی جعبه بازشو چرم برجسته کاغذ عطری با ساک ترمه هدیه (کد 2492)
گلستان جيبی قابدار چرم پلاكدار (كد 2786)
گلستان سعدی وزيری چرم با بشقاب الماس تراش 25 با ساک ترمه هدیه(كد 90180)
گلستان و بوستان سعدی پالتويی چرم با گلدان فیروزه 16 با ساک ترمه هدیه(كد 90148)
گلستان و بوستان سعدی پالتويی چرم با دو گلدان فیروزه 16 با ساک ترمه هدیه(كد 90161)
باب دوم – در اخلاق درویشان – حکایت ۴۳
از بزرگی درباره شیوه و خوی اخوان صفا پرسیدم. گفت: «کمترین نشانه برادری آن است که انسان خواست و مصلحت یاران را بر سود و منفعت خویش مقدم بدارد.»
و حکیمان گفتهاند: «آنکه در بند خویش است، نه برادر است و نه حتی دوست خود.»
همراه اگر شتاب کند همره تو نیست
دل در کسی مبند که دلبسته تو نیست
چون نبود خویش را دیانت و تقوی
قطع رحم بهتر از مودت قربی
یاد دارم که روزی مدعی بر این سخن خرده گرفت و گفت: «خداوند در قرآن از بریدن پیوند خویشاوندی نهی کرده و به دوستی با نزدیکان فرمان داده است؛ پس سخن تو با قرآن سازگار نیست.»
گفتم: «خطا میکنی؛ که سخن من عین موافقت با قرآن است.» آنجا که میفرماید:
«وَإِنْ جَاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»
یعنی اگر نزدیکترین کسان تو را به راه نادرست کشانند، پیرویشان روا نیست.
هزار خویش که بیگانه از خدا باشد
فدای یک تن بیگانه کآشنا باشد
این حکایت از گلستان سعدی کوتاه اما اصیل و ناب است؛ سعدی میگوید نسب و نزدیکی معیار برادری نیست؛ همدلی در راه حق است که پیوند میسازد. گاه یک بیگانه خداشناس از هزار خویشاوند بیراه به آدمی نزدیکتر است.
باب سوم – در فضیلت قناعت – حکایت ۱۲
در سالی که خشکسالی بر اسکندریه سایه انداخته بود، تاب و توان از تن درویشان رفته بود؛ گویی درهای آسمان بر زمین بسته و ناله زمینیان تا فلک رسیده بود. نه از وحش و پرنده و ماهی و مور جانی سالم مانده بود و نه از مردمان، دلی بیناله.
نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور
که بر فلک نشد از بیمرادی افغانش
عجب که دود دل خلق جمع مینشود
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش
در چنین روزگاری مردی بود که ذکر وصفش ترک ادب است بهخصوص در محضر بزرگان، اما از یاد بردنش نیز روا نیست، مبادا ناتوانی سخنگو پنداشته شود. پس به دو بیت بسنده میکنیم که اندک، نشان بسیار است:
گر تتر بکشد این مخنث را
تتری را دگر نباید کشت
چند باشد چو جسر بغدادش
آب در زیر و آدمی در پشت
همین شخص با همه ناپاکی سیرت در آن سال نعمت فراوان داشت؛ به نیازمندان زر و سیم میبخشید و برای مسافران سفره میگسترد. گروهی از درویشان که از شدت گرسنگی به ستوه آمده بودند، تصمیم گرفتند به مهمانی او روند و در این کار با من مشورت کردند.
من نپذیرفتم و گفتم:
نخورد شیر نیمخوردهٔ سگ
ور بمیرد به سختی اندر غار
تن به بیچارگی و گرسنگی
بنه و دست پیش سفله مدار
گر فریدون شود به نعمت و ملک
بیهنر را به هیچکس مشمار
پرنیان و نسیج بر نااهل
لاجورد و طلاست بر دیوار
سعدی با زبانی شیوا و بیانی فاخر میگوید قناعت عزت میآورد و طمع خواری. دست نیاز پیش فرومایگان دراز کردن حتی در سختترین روزگاران بهایش از گرسنگی بیشتر است؛ که نعمت بیهنر ارزشی ندارد و کرامت آدمی به بینیازی است، نه به سفره ناپاک.
باب سوم – در فضیلت قناعت – حکایت ۲۸
شنیدم درویشی در غاری نشسته بود، در خویش به روی مردم بسته و دل از جهان بریده؛ چنانکه در چشم همت او شوکت و هیبت پادشاهان و توانگران هیچ ارجی نداشت.
هر که بر خود در سوال گشاد
تا بمیرد، نیازمند بود
آز بگذار و پادشاهی کن
گردن بیطمع بلند بود
روزی یکی از ملوک اشارت کرد که امید میرود مردان صاحباخلاق به حرمت نان و نمک دعوت ما را بپذیرند. شیخ از سر رضا پذیرفت، چراکه اجابت دعوت را سنت میدانست.
فردای آن روز پادشاه به دیدار او آمد. عابد از جای برخاست، او را در کنار نشاند، نهایت لطف و احترام بهجا آورد و زبان به ثنا گشود.
چون پادشاه رفت، یکی از یاران شیخ گفت: «این همه ملاطفت با سلطان، خلاف عادت تو بود؛ پیش از این از تو چنین ندیده بودیم.»
شیخ پاسخ داد نشنیدهای که گفتهاند:
هر که را بر سماط بنشستی
واجب آمد، به خدمتش برخاست
گوش تواند که همه عمر وی
نشنود آواز دف و چنگ و نی
دیده شکیبد ز تماشای باغ
بی گل و نسرین به سر آرد دماغ
ور نبود بالش آکنده پَر
خواب توان کرد، خزف زیر سر
ور نبود دلبر همخوابه پیش
دست توان کرد در آغوش خویش
وین شکم بیهنر پیچپیچ
صبر ندارد که بسازد به هیچ
این حکایت از گلستان سعدی بهروشنی میگوید قناعت آدمی را از بند خلق میرهاند و حرص او را به بردگی میکشاند. نیاز واقعی از شکم است نه از دل و آنکه طمع را مهار کند، بینیاز میخوابد حتی اگر بالش او سنگ باشد.
باب چهارم – در فواید خاموشی – حکایت ۳
جوانی خردمند بود که از دانش و فضیلت بهرهای بسیار داشت، اما طبعی آرام و کمسخن. هرگاه در مجلس دانشمندان مینشست، زبان در کام میگرفت و به سخن نمیآمد. روزی پدرش به او گفت: «ای پسر، تو که این همه میدانی، چرا خاموشی؟ سخن بگو و دانشت را آشکار کن.»
جوان پاسخ داد: «میترسم پرسشی پیش آید که پاسخ آن را ندانم و شرمسار شوم.»
نشنیدی که صوفییی میکوفت
زیر نعلین خویش میخی چند؟
آستینش گرفت سرهنگی
که بیا نعل بر ستورم بند
سعدی میگوید خاموشی خردمند از ترس نادانی نیست، از پرهیز رسوایی است. آنکه به اندازه دانستههایش سخن میگوید، حرمت خویش نگاه میدارد و بسیار گفتهاند که خاموشی پناه عقل است.
باب چهارم – در فواید خاموشی – حکایت ۱۴
مردی ناخوشآواز قرآن را با صدای بلند میخواند. صاحبدلی از کنار او گذشت و گفت: «تو را در برابر این خواندن مزدی میدهند؟»
گفت: «نه.»
گفت: «پس این همه رنج و زحمت را چرا بر خود همینهی؟»
گفت: «برای خدا میخوانم.»
صاحبدل گفت: «پس برای خدا مخوان.»
گر تو قرآن بر این نَمَط خوانی
ببری رونق مسلمانی
سعدی با رندی خاصی بیان میکند هر کاری که نام خدا بر آن نهاده میشود، الزاما مقبول نیست؛ اگر نتیجهاش آزار دلها و وهن معنا باشد. خاموشی بهجا گاه از عبادتی ناپخته ارزشمندتر است.
باب پنجم – در عشق و جوانی – حکایت ۱
از حسن میمندی پرسیدند: «سلطان محمود را بندگان صاحبجمال بسیار است که هر یک در حسن، شگفت روزگارند؛ چگونه است که به هیچ یک از ایشان میلی ندارد، آنسان که به ایاز دارد، با آنکه ایاز را مزیتی در جمال نیست؟»
حسن گفت: «آنچه در دل جا گرفت، در چشم نیکو آید.»
هر که سلطان مرید او باشد
گر همه بد کند، نکو باشد
و آنکه را پادشه بیندازد
کسش از خیل خانه ننوازد
کسی به دیدهٔ انکار اگر نگاه کند
نشان صورتِ یوسف دهد به ناخوبی
و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو
فرشتهایت نماید به چشم کروبی
سعدی در اولین حکایت از این باب میگوید محبت معیار داوری را دگرگون میکند؛ آنکه محبوب دل است، عیبش هنر مینماید و آنکه از دل افتاد، حسنش نیز به کار نمیآید. عشق و ارادت نه به ظاهر مینگرد و نه به میزان عقل، بلکه جهان را از دریچه دل معنا میکند.
باب پنجم – در عشق و جوانی – حکایت ۳
پارسایی را دیدم که به عشق شخصی گرفتار آمده بود؛ نه تاب صبر داشت و نه یارای پنهانکاری. هرچه ملامت میشنید و رنج میکشید از این دلبستگی دست نمیکشید و میگفت:
کوته نکنم ز دامنت دست
ور خود بزنی به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست
هم در تو گریزم، ار گریزم
روزی او را سرزنش کردم و گفتم: «عقل شریف تو کجا رفت که نفس فرومایه بر تو چیره شد؟»
اندکی در اندیشه فرو رفت و سپس گفت:
هر کجا سلطان عشق آمد، نماند
قوت بازوی تقوی را محل
پاکدامن چون زِیَد بیچارهای
اوفتاده تا گریبان در وَحَل؟
اشعار سعدی صریحا میگوید عشق چون به تمامی بر دل فرمان براند، عقل و پرهیزکاری را از میدان به در میکند و انسان هرچند پارسا و خردمند باشد در برابر سلطنت عشق گاه ناتوانتر از آن است که میپندارد.
کتاب بوستان سعدی نفیس وزیری قاب کشویی چرم کاغذ تحریر باساک ترمه هدیه(کد 2005)
گلستان سعدی وزيری چرم برجسته (کد 2570)
کتاب گلستان سعدی نفيس وزيري قاب کشویی چرم کاغذ تحریر با ساک ترمه هدیه(كد 2008)
بوستان سعدی وزيری چرم برجسته (كد 2557)
بوستان سعدی وزیری جعبه بازشو چرم برجسته کاغذ عطری با ساک ترمه هدیه (کد 2532)
گلستان وزیری عطری برجسته جعبه دار چرم با ساک ترمه هدیه (كد2009)
بوستان و گلستان جیبی تحریر جعبه دار چرم برجسته (کد2870)
بوستان وزیری قاب کشویی چرم پلاک فلزی کاغذ گلاسه با ساک ترمه هدیه (کد 2462)
گلستان سعدی وزیری قاب کشویی چرم پلاک فلزی کاغذ گلاسه با ساک ترمه هدیه (کد 2417)
بوستان سعدی جيبی چرم (كد 2726)
بوستان سعدی وزيری گلاسه جعبه دار چرم برجسته پلاكدار با ساک ترمه هدیه (کد 2725)
بوستان سعدی جیبی جعبه بازشو چرم و مس کاغذ عطری با ساک ترمه هدیه (کد 2488)
باب ششم – در ضعف و پیری – حکایت ۳
مهمان پیرمردی شدم در دیاربکر؛ مردی توانگر با فرزندی نیکورو. شبی از شبها حکایت کرد و گفت: «در همه عمر جز این یک فرزند نداشتهام. در این ناحیه درختی است که مردم برای روا شدن حاجت بدان پناه میبرند. شبهای بسیار پای آن درخت به درگاه خدا نالیدم تا این فرزند نصیبم شد.»
شنیدم همان پسر در گوشی به یاران خود میگفت: «کاش میدانستم آن درخت کجا است؛ دعا میکردم تا پدرم بمیرد.»
پدر از شادی در دل میگفت: «پسرم عاقل است» و پسر از سر طعنه میاندیشید: «پدرم فرتوت است.»
سالها بر تو بگذرد که گذار
نکنی سوی تربت پدرت
تو به جای پدر چه کردی خیر؟
تا همان چشم داری از پسرت
سعدی معتقد است هر که در جوانی حرمت پیری نشناسد، در پیری چشم حرمت از فرزند نباید داشته باشد؛ که بیمهری میراثی است که نسل به نسل منتقل میشود.
باب ششم – در ضعف و پیری – حکایت ۶
روزی در نادانی جوانی بر مادر خویش بانگ زدم. مادر دلآزرده شد، به کنجی نشست و با چشمانی گریان گفت: «مگر روزگار کودکی را از یاد بردهای که امروز چنین درشتی میکنی؟»
چه خوش گفت زالی به فرزند خویش
چو دیدش پلنگافکن و پیلتن
گر از عهد خردیت یاد آمدی
که بیچاره بودی در آغوش من
نکردی در اینروز بر من جفا
که تو شیرمردی و من پیرزن
سعدی شیرینسخن در این حکایت کوتاه و آموزنده میگوید توان امروز، وام ناتوانی دیروز است. هر که آغوش مهر مادر را فراموش کند، پیش از پیری انسانیت را باخته است و هیچ قدرتی جبران یک دل شکسته را نمیکند.
باب هفتم – در تاثیر تربیت – حکایت ۱۰
درویشی تهیدست زنی باردار داشت. روزهای حمل به پایان رسید و حال آنکه این مرد در سراسر عمر خویش از نعمت فرزند بیبهره مانده بود. با دل امیدوار گفت: «اگر خدای عزوجل مرا پسری عطا کند، جز این خرقهای که بر تن دارم، هرچه در ملک من است در راه درویشان ایثار کنم.»
چنین شد که خدا پسری به او بخشید و مرد به وفای نذر، سفرهای گسترد و درویشان را اطعام کرد.
چند سال بعد از سفر شام بازمیگشتم که از کوی و محله آن دوست گذر کردم و از حالش پرسیدم. گفتند: «در زندان شحنه است.»
سبب جویا شدم. گفتند: «پسرش شراب نوشیده، عربده کرده و خون کسی ریخته و خود گریخته است. اکنون پدر را به جرم فرزند به بند کشیدهاند؛ زنجیر بر گردن و بند گران بر پای دارد.»
گفتم: «این بلا را خود به حاجت از خدا خواسته است.»
زنان باردار ای مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند
این حکایت کوتاه از گلستان سعدی میگوید فرزند تنها عطیه دعا نیست، امانت تربیت است. آنکه بیپروا حاجت میطلبد و به فرجام آن نمیاندیشد، گاه خود بذر رنج خویش را میکارد؛ چرا که تربیت ناسازگار بلا را بهجای نعمت مینشاند.
باب هفتم – در تاثیر تربیت – حکایت ۱۸
توانگرزادهای را دیدم که بر سر گور پدر نشسته و با فرزند درویشی به جدل افتاده بود. با فخر میگفت: «صندوق تربت پدر ما سنگین است، سنگ گورش آراسته و رنگین، فرش رخام گستردهاند و خشتهای پیروزه در آن به کار بردهاند. گور پدر تو چه دارد؟ دو خشتی خام و مشتی خاک.»
درویشپسر چون این سخن بشنید، بیدرنگ پاسخ داد: «تا پدر تو زیر این سنگهای گران در گور میجنبیده، پدر من به بهشت رسیده بود.»
خر که کمتر نهند بر وی بار
بیشک آسودهتر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
وان که در نعمت و آسایش و آسانی زیست
مردنش زین همه شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیری که ز بندی برهد
بهتر از حال امیری که گرفتار آید
سعدی روا میدارد که سنگ و زر مایه آرامش مرده نیست؛ سبکباری دل است که رهایی میآورد. آنکه عمر را به صبر و قناعت گذرانده است، مرگ را آسانتر میپذیرد و آنکه به ناز پرورده شده است، حتی در گور نیز از سنگینی عادتها در رنج خواهد بود.
باب هشتم – در آداب صحبت – حکایت ۱۱
دشمنی ناتوان که به طاعت درآید و چهره دوستی گیرد، غرضی جز این ندارد که نیرو گیرد و روزی دشمنی خود را آشکارتر کند. گفتهاند: «اگر به وفاداری دوستان نمیتوان کاملا اعتماد کرد، تملق دشمنان را چه جای باور است؟» و آنکه دشمن خرد را ناچیز شمارد، همان کند که آتشی اندک را رها سازد تا سرانجام همهچیز را بسوزاند.
امروز بکش چو میتوان کشت
کآتش چو بلند شد جهان سوخت
مگذار که زه کند کمان را
دشمن که به تیر میتوان دوخت
پیام سعدی روشن است؛ دشمنی که امروز کوچک مینماید، اگر مهار نشود، فردا به خطری بزرگ بدل میشود. خرد آن است که پیش از قوت گرفتن کینه آن را بشناسی و علاج کنی؛ نه آنکه فریب نرمی و تملق دشمن را بخوری و آتش را به امید خاموشی واگذاری.
باب هشتم – در آداب صحبت – حکایت ۱۷
پذیرفتن اندرز از دشمن خطا است؛ اما شنیدن سخن او روا است، نه از آن رو که به گفتهاش عمل کنی، بلکه تا درست بر خلاف آن رفتار نمایی؛ چرا که همین عین صواب و دوراندیشی است. دشمن هرگز خیر تو را نمیخواهد و اگر راهی پیش پایت نهاد، چه بسا دام در آن گسترده باشد.
حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن
که بر زانو زنی دست تغابن
گرت راهی نماید راست چون تیر
از او برگرد و راه دست چپ گیر
این حکایت از گلستان سعدی میگوید سخن دشمن را باید شنید؛ نه برای پیروی، بلکه برای شناخت نیت پنهان او. خردمند کسی است که گفتار خصم را چراغ احتیاط سازد و از همانجا راهی دیگر برگزیند؛ چه بسا آنچه دشمن درست مینمایاند، آغاز لغزش باشد.
سخن پایانی
حکایتهایی که خواندید تنها شاخههایی کوچک از گندمزار بیکران گلستان سعدیاند؛ کتابی که در آن تجربه قرنها زندگی انسانی با زبانی شیوا، سنجیده و ماندگار ثبت شده است. بهراستی که گلستان مدرسهای برای زیستن است؛ جایی که اخلاق، خرد، انسانشناسی و لطافت بیان در کنار هم مینشینند. اگر علاقه مند به مطالعه زندگی نامه سعدی به زبان ساده هستید این مقاله با نثری روان نوشته شده است.
اگر این حکایتهای کوتاه شما را به اندیشه و تامل واداشت، بدانید که اصل گوهر در خود گلستان نهفته است. خواندن گلستان بازگشت به ریشههای خرد فارسی و همراه داشتن کتابی است که هر بار ورق میخورد، حرف تازهای برای گفتن دارد. برای لمس کامل این جهان راهی جز نشستن با گلستان و خواندن آن از آغاز تا انجام نیست و میتوانید این گنجینه عظیم شعر و ادب فارسی را از کالای نفیس تهیه کنید.
سوالات متداول
حکایتهای کوتاه سعدی بیشتر درباره چه موضوعاتی هستند؟
حکایتهای سعدی موضوعات متنوعی مانند اخلاق، قناعت، عشق، خشم، تربیت، پیری، خاموشی، دوستی و رفتار انسانها را بررسی میکنند. ویژگی مهم آنها این است که سعدی مفاهیم اخلاقی را در قالب داستانهای کوتاه و قابلتأمل بیان میکند.
کدام بابهای گلستان سعدی برای خواندن حکایتهای اخلاقی مناسبتر هستند؟
بابهای «در سیرت پادشاهان»، «در اخلاق درویشان»، «در فضیلت قناعت»، «در فواید خاموشی» و «در آداب صحبت» از بخشهایی هستند که حکایتهای اخلاقی و اجتماعی فراوانی دارند و برای شروع مطالعه انتخابهای مناسبی محسوب میشوند.
بهترین حکایت کوتاه سعدی برای یادگیری قناعت کدام است؟
حکایتهای باب سوم گلستان، بهویژه حکایتهایی درباره بینیازی و پرهیز از طمع، نمونههای خوبی برای درک نگاه سعدی به قناعت هستند. در این حکایتها، عزت انسان بیشتر از دارایی به میزان بینیازی و حفظ کرامت او وابسته دانسته میشود.
شناسنامه مقاله
-
تاریخ انتشار: 12 بهمن 1404
-
بروزرسانی: 24 مرداد 1405
-
نویسنده: حمیدرضا پویامنش