داستانهای قرآنی حضرت سلیمان
در میان روایتهای آموزنده و الهی، داستانهای حضرت سلیمان به دلیل پیوند میان معجزات شگفتانگیز و حکمتهای ژرف، جایگاهی ویژه در صفحات قرآن نفیس و کلامالله مجید دارند. این حکایات نه تنها نمایانگر قدرت بیپایان الهی در تسخیر باد و سخن گفتن با موجودات است، بلکه به عنوان آموزههایی اخلاقی، مسیر صحیح برخورداری از ثروت و قدرت را در عین بندگی نشان میدهند. مطالعه دقیق این روایات به ما میآموزد که چگونه دانش و ایمان میتوانند در کنار هم، شکوهی جاودانه و عدالتی پایدار را در جامعه بشری رقم بزنند.

جانشین برگزیده
حضرت داوود سالها در میان قوم خود به هدایت مردم پرداخت؛ تا آنکه در روزهای پایانی عمر وحی الهی به او رسید که برای خویش وصی و جانشین تعیین کند. داوود فرزندان بسیاری داشت و طبیعی بود که دلش به یکی از پسران جوانش -همان که مادرش نزد داوود جایگاهی خاص داشت- مایل شود. وقتی ماجرا را با همسر محبوبش در میان گذاشت، او نیز گفت که بهترین کار این است که جانشینی به پسر او برسد. داوود هم گفت: «خواستهام همین بود… اما در علم قطعی خداوند، جانشین من سلیمان است؛ نه پسر تو.»
اندکی بعد وحی دیگری رسید: «پیش از آنکه فرمان الهی روشن شود، شتاب مکن.»
همان روزها دو مرد با یک دعوا نزد داوود آمدند تا داوری کند. یکی باغداری بود و دیگری دامدار. باغدار گفت: «گوسفندان این مرد شبانه وارد کشت و باغ من شدهاند و به زراعت من آسیب زدهاند.» دامدار پاسخ داد: «من خبر نداشتم؛ حیواناند و خودشان رفتهاند.»
در این هنگام خداوند به داوود فرمان داد پسرانش را گرد آورد و اعلام کند: «هر کس بتواند در این نزاع درست داوری کند، جانشین تو پس از تو خواهد بود.» داوود پسرانش را جمع کرد و داستان را پیش روی آنان گذاشت. همه خاموش ماندند جز سلیمان.
سلیمان نخست پرسشی دقیق مطرح کرد و رو به باغدار گفت: «گوسفندان چه زمانی وارد باغ تو شدند؟» باغدار گفت: «شبانه.» سلیمان سپس به دامدار گفت: «حکم من این است که برهها و پشم و منافع گوسفندان تو تا مدتی در اختیار باغدار باشد؛ تا خسارتی که به محصول وارد شده است جبران شود؛ چرا که تو موظف بودی شبانه از دام خود نگهبانی کنی.»
داوود از سلیمان پرسید: «چرا حکم نکردی خود گوسفندان را به باغدار بدهند؟ با اینکه ارزش گوسفندان را برابر ارزش انگور از دسترفته دانستهاند.»
سلیمان پاسخ داد: «زیرا درختان انگور از ریشه نابود نشدهاند؛ تنها محصولشان آسیب دیده است و سال آینده دوباره بار میدهند. پس بهتر آن است که باغدار بهجای مالک شدن اصل گوسفندان، منافع گوسفندان را بگیرد تا زیانش جبران شود؛ و دامدار نیز گوسفندانش را از دست ندهد.»
در همین هنگام وحی الهی به داوود رسید که قضاوت درست، همان قضاوت سلیمان است. یعنی داوری که هم حق آسیبدیده را میگیرد و هم عدالت را از مرز انصاف بیرون نمیبرد.
داوود بعد از آن نزد همسر محبوبش رفت و گفت: «ما چیزی خواستیم و خدا چیز دیگری خواست و جز آنچه خدا بخواهد واقع نمیشود. ما در برابر فرمان او تسلیم و خشنودیم.»
و در پایان امام صادق پس از نقل این داستان فرمودند که ماجرای امامان و اوصیا نیز چنین است؛ آنان حق ندارند از امر خدا تجاوز کنند یا جایگاه امامت را از صاحبش بگیرند و به دیگری بسپارند.
پس از چهل سال نبوت و فرمانروایی حضرت داوود به فرمان الهی فرزند خود سلیمان را برای جانشینی آماده ساخت. سلیمان در آن هنگام نوجوانی بیش نبود و هنوز تلخی و شیرینی روزگار را به تمامی نچشیده بود؛ با این همه نشانههای خرد، درایت و شایستگی رهبری در او آشکار بود.
این انتخاب اما بیمخالفت نماند. آبیشالوم، برادر بزرگتر سلیمان که از مادری دیگر بود، با ولایتعهدی او موافق نبود و در دل سودای قدرت میپروراند. او سالها در میان بنیاسرائیل به نرمی و مدارا رفتار کرده بود، میان مردم داوری میکرد، کارها را سامان میداد و دلها را بهتدریج به سوی خود میکشاند. آنچه میکرد، ظاهرش خدمت بود و باطنش زمینهسازی برای آیندهای که در خیال خود میساخت.
نفوذ آبیشالوم کمکم بالا گرفت؛ تا آنجا که هر روز بر در خانه داوود میایستاد و حاجت حاجتمندان را بیواسطه برمیآورد. او آگاهانه خود را در متن کار مردم قرار میداد تا بر بنیاسرائیل منت و نفوذی بیابد و پشتیبانی آنان را برای روز موعود فراهم سازد.
چون دید زمینه فراهم است و دلهای بسیاری با او است، نزد پدر آمد و اجازه خواست تا به جدون رود و نذری را که پیشتر کرده بود بهجا آورد. اما این سفر تنها بهانه بود. همزمان کارگزاران و خبرچینان خود را در میان اسباط بنیاسرائیل پراکند و پیغام داد: «هرگاه آوای شیپور اجتماع را شنیدید، به سوی من بشتابید و پادشاهی را برای من اعلام کنید؛ که این کار را به سود خود میپندارم و شما را در آن بهره خواهد بود.»
و بدینگونه آزمون سخت برادری و وفاداری در سایه قدرت و جاهطلبی آغاز شد؛ آزمونی که سرنوشت خاندان داوود و بنیاسرائیل را در برابر انتخابی خطیر قرار میداد.
قوم به پا خاستند و آتش شورش بالا گرفت. آشوب اورشلیم را فراگرفت و بیم آن میرفت که این فتنه تر و خشک را یکجا بسوزاند. خبر که به داوود رسید، دلش به سنگینی فرو افتاد؛ نه از بیم قدرت، که از آنرو که فرزندش در برابر او ایستاده بود. با این همه خویشتنداری پیشه کرد و به یاران خود گفت: «بیایید از شهر بیرون رویم تا از تندی خشم آبیشالوم در امان باشیم.»
داوود با اندکی از همراهانش از نهر اردن گذشت و به دامنههای کوه زیتون پناه برد. در این میان گروهی از مردم زبان به ناسزا گشودند و با سخنان درشت دل پیر پیامبر را آزردند. یاران داوود خواستند آنان را بازدارند و کیفر دهند، اما داوود با اندوهی عمیق گفت: «اگر فرزندم در پی جان من است، دیگران که چه جای خشم؟»
آنگاه روی به درگاه خدا آورد، دست تضرع برداشت و از پروردگار خواست او را از این اندوه برهاند و این بلا را که سایه افکنده بود، از سر او بگرداند. چون داوود اورشلیم را ترک گفت، آبیشالوم وارد شهر شد و زمام امور را به دست گرفت؛ شهری که هنوز گرد اضطراب بر چهرهاش نشسته بود.
داوود ناچار فرماندهان خود را فراخواند و سفارش کرد که این فتنه را با عقل و تدبیر فرو نشانند و تا آنجا که میتوانند، جان آبیشالوم را پاس بدارند. اما سرنوشت راهی دیگر داشت. فرماندهان لشکر در میانه آشوب و درگیری راهی جز کشتن آبیشالوم نیافتند. بدینگونه فرزند داوود کشته شد، شورش فرو نشست و مردم نفسی آسوده کشیدند. اما آرامش بهای سنگینی داشت؛ چرا که دل پدر با مرگ فرزند زخمی شد، زخمی که هیچ پیروزی مرهم آن نبود.
حکومت حضرت سلیمان
پس از درگذشت داوود فرمانروایی و نبوت به فرزندش سلیمان منتقل شد. به خواست خداوند سلیمان به سلطنتی استوار، سرزمینی گسترده و مقامی والا دست یافت؛ حکومتی که بنیاد آن نه صرفا بر قدرت، بلکه بر دانش، تدبیر و حکمت الهی استوار بود.
خداوند اسرار بسیاری از علوم و فنون را به سلیمان آموخت؛ از جمله فهم زبان پرندگان و حشرات. این موهبت ابزاری برای شگفتی نبود، بلکه وسیلهای برای آگاهی، شناخت دقیق اوضاع و تصمیمگیری درست در اداره مملکت بهشمار میرفت. افزون بر آن نیروی باد در اختیار او قرار گرفت تا از آن در امور کشاورزی، حمل و نقل دریایی و دیگر نیازهای زندگی بهره گیرد.
سلیمان زبان حیوانات را درمییافت و از این توانایی برای دستیابی به اطلاعات سریع و درست استفاده میکرد؛ دانشی که بر دقت حکومت او میافزود و او را از خطاهای رایج در قضاوت و تدبیر دور میساخت.
خداوند همچنین چشمهای از مس گداخته را در اختیار او نهاد و گروهی از جنیان را مامور ساخت تا در عمران، صنعت و آبادانی سرزمینهایش بهکار گرفته شوند. آنان از مس دیگهایی عظیم و قدحهایی بزرگ همچون حوض میساختند و برای استفاده سپاهیان نصب میکردند. گروهی دیگر که در فن معماری و ساخت و ساز مهارت داشتند، در زمانی کوتاه بناهای سترگ، کاخهای باشکوه، برجها، پلها، مخازن و سربازخانهها را برپا کردند. شهرها و ساختمانهایی چون حاصور، مجد، جازر، بیتحورون، بعله و تدمر در همین دوران ساخته یا تکمیل شد.
در یکی از قصرهای سلیمان که از چوبهای نفیس، سنگهای گرانبها و جواهرات آراسته ساخته شده بود، تختی جواهرنشان قرار داشت. بر فراز آن دو کرکس و در دو سویش دو شیر نگاشته شده بود؛ چنانکه روایت کردهاند هنگام نشستن سلیمان بر تخت، شیران گویی دست میگشودند و کرکسها بالهای خود را بر فراز سر او میگستردند؛ نمادی از هیبت، اقتدار و نظم فرمانروایی.
داوود در سالهای پایانی عمر خود قصد داشت ساخت بنای بیتالرب یا معبد بزرگ بیتالمقدس را آغاز کند، اما پیش از آنکه دست به کار شود، عمرش به پایان رسید. چهار سال پس از درگذشت او سلیمان ساخت این بنای عظیم را آغاز کرد و در سال یازدهم آن را به پایان رساند. این معبد که به هیکل سلیمان شهرت یافت، نزدیک به چهارصد و بیست و چهار سال با شکوه و رونق پابرجا ماند؛ اما سرانجام در گذر تاریخ بارها مورد غارت قرار گرفت و در نهایت به دست پادشاه بابل ویران شد.
حکومت سلیمان نمونهای کمنظیر از پیوند قدرت، دانایی و فرمان الهی بود؛ حکومتی که شکوه ظاهری آن، بازتابی از نظمی عمیقتر در اندیشه و تدبیر حاکمش بهشمار میرفت.
سلیمان و گنجشک
روزی حضرت سلیمان گنجشکی را دید که با شور و حرارت با جفت خود سخن میگفت. گنجشک نر سینه جلو داده بود و با غرور میگفت: «چرا فرمانم را نمیبری و خواستههایم را به جا نمیآوری؟ اگر اراده کنم، میتوانم با همین منقار کوچک، همه قصر و بارگاه سلیمان را به دریا بیندازم!»
سلیمان از این سخن به خنده افتاد. گنجشکها را نزد خود فراخواند و با تبسم پرسید: «چگونه میتوانی چنین کار بزرگی انجام دهی؟»
گنجشک نر سر به زیر انداخت و گفت: «ای پیامبر خدا، راستش توان چنین کاری را ندارم. اما مرد گاه میخواهد نزد همسرش بزرگ جلوه کند، به خود ببالد و نیرومند نشان دهد؛ پس سخنانی میگوید که از حد توانش فراتر است. افزون بر این عاشق را در گفتار و رفتار نباید سرزنش کرد.»
سلیمان آنگاه رو به گنجشک ماده کرد و پرسید: «چرا از همسرت فرمان نمیبری، با آنکه میگوید دوستت دارد؟»
گنجشک ماده بیدرنگ پاسخ داد: «ای رسول خدا، او در محبتش راستگو نیست؛ زیرا دلش تنها با من نیست و به دیگری نیز مهر میورزد.»
این سخن چنان بر دل سلیمان نشست که اشک از دیدگانش فرو ریخت. سخت گریست و اندوهگین شد. پس از آن چهل روز از مردم کناره گرفت و پیوسته از خداوند خواست که محبت ناخالص را از دلش بزداید و عشقش را پاک و خالص گرداند؛ محبتی که جز برای خدا و در راه خدا نباشد.
سلیمان و مورچه
روزی حضرت سلیمان با سپاهی عظیم و شکوهمند به راه افتاد؛ لشکری آراسته از جن و انس و پرندگان که با نظمی کمنظیر حرکت میکرد. سلیمان بر تخت خویش نشسته بود و باد به فرمان خدا آن تخت را با نهایت آرامش و وقار در فضا پیش میبرد. حرکت سپاه نه شتابزده بود و نه آشفته؛ شکوهی بینظیر داشت که از اقتدار الهی سرچشمه میگرفت. چون سپاه به وادی مورچگان رسید، مورچهای به زبان خویش فریاد زد: «ای مورچگان! به لانههای خود بازگردید، مبادا سلیمان و سپاهیانش نادانسته شما را پایمال کنند.»
حضرت سلیمان این سخن را شنید؛ نه تنها آوای مورچه، که معنای نهفته در گفتارش را نیز دریافت. لبخندی بر لبش نشست؛ لبخندی از سر شگفتی و یادآوری نعمتهای خداوند که او را به جایگاهی رسانده بود که حتی گفتار موجودی چنین کوچک از قلمرو ادراک او بیرون نمیماند. قرآن کریم این لحظه را چنین وصف میکند که سلیمان گفت:
«پروردگارا! در دلم بیفکن تا نعمتی را که به من و پدر و مادرم ارزانی داشتهای سپاس گزارم و کار شایستهای انجام دهم که تو آن را میپسندی و مرا به رحمت خویش در شمار بندگان صالح درآور.»
در روایتی از حضرت رضا علیهالسلام آمده است که باد صدای آن مورچه را به گوش سلیمان رساند. سلیمان در همانجا فرمان توقف داد و به مامورانش دستور داد مورچه را نزد او بیاورند. چون مورچه حاضر شد، سلیمان به او فرمود: «آیا نمیدانی که من پیامبر خدایم و هرگز به کسی ستم نمیکنم؟»
مورچه پاسخ داد: «آری، این را میدانم.»
سلیمان پرسید: «پس چرا مورچگان را از ظلم من بیم دادی؟»
مورچه گفت: «نه از ستم تو بیم نداشتم، بلکه ترسیدم چون مورچگان شکوه و جلال سپاهت را ببینند، دل در زرق و برق دنیا بندند و از یاد خدا غافل شوند. خواستم به لانههای خود پناه برند تا دلشان به غیر خدا مشغول نشود.»
سپس مورچه سخنی گفت که معنایش از کوچکی گوینده بسی بزرگتر بود. گفت: «آیا میدانی چرا خداوند از میان همه نیروهای عظیم آفرینش باد را مسخر تو ساخته است؟»
سلیمان فرمود: «راز آن را نمیدانم.»
مورچه گفت: «تا بدانی که اگر همه مخلوقات نیز در اختیار تو قرار گیرند، سرانجامشان همان است که سرانجام باد است؛ ناپایدار و گذرا. پس به این قدرت مغرور مشو.»
سلیمان از این اندرز ژرف تبسمی کرد؛ تبسمی آمیخته به تعجب، تامل و فروتنی. چراکه حکمت گاه نه در زبان پادشاهان، که در گفتار مورچهای نهفته است.
سلیمان و بلقیس
پس از آنکه حضرت سلیمان بنای بیتالمقدس را در سرزمین شام به پایان رساند و جایگاهی برای عبادت و تقرب به خداوند فراهم ساخت، دلش به آرامش رسید. آنگاه آهنگ حج کرد و همراه با گروهی بسیار از یاران و پیروان راهی سرزمین مکه شد. مناسک عبادت را بهجا آورد و پس از آن از حرم خارج شد و مسیر خویش را به سوی یمن و شهر صنعا ادامه داد.
در آن دیار سپاه سلیمان با کمبود آب روبهرو شد. تلاش بسیار برای یافتن چشمه و چاه ثمری نداشت و زمین پاسخ جستجوی آنان را نمیداد. سلیمان که به دانایی و تدبیر الهی خویش تکیه داشت، چشم به پرندگان دوخت؛ چراکه آنان از نشانههای زمین و آب آگاهتر بودند. در این میان ناگهان دریافت که هدهد در میان سپاه حاضر نیست.
این غیبت خشم سلیمان را برانگیخت. سوگند یاد کرد که اگر هدهد عذری روشن نیاورد، او را سخت کیفر دهد یا حتی از میان بردارد. اما هدهد دیری نپایید که بازگشت؛ فروتنانه، با سری افکنده و دلی آکنده از بیم. آنگاه گفت: «من به رازی آگاه شدهام که تو از آن بیخبری؛ خبری یافتهام که قدرت و ملک تو هنوز بدان نرسیده است.»
این سخن خشم سلیمان را فرو نشاند و جای خود را به شگفتی داد. سلیمان فرمان داد که هدهد ماجرا را آشکار سازد. هدهد گفت: «در سرزمین سبا زنی را دیدم که بر قومی بزرگ فرمان میراند؛ او صاحب تختی عظیم و حکومتی نیرومند است. اما قوم او بهجای پرستش خدای یگانه، خورشید را سجده میکنند و شیطان بر دل و دیدهشان چیره شده است.»
این گزارش سلیمان را به تامل واداشت. او تصمیم گرفت حقیقت را بیازماید و قوم سبا را با دعوتی الهی روبهرو سازد. نامهای نوشت؛ نامهای که با نام خدا آغاز میشد و در آن بلقیس و قومش را به ترک تکبر و پذیرش حق فرا میخواند. نامه به دست هدهد سپرده شد.
هدهد نامه را به کاخ بلقیس در مأرب رساند. ملکه نامه را خواند و بزرگان و مشاوران خود را گرد آورد. آنان اهل جنگ بودند و قدرت بازو را برتر از تدبیر میدانستند؛ اما بلقیس خردمندانه راه صلح را برگزید. گفت که جنگ ویرانی میآورد و عزیزان را خوار میکند. پس تصمیم گرفت پیش از هر رویارویی نیت سلیمان را بیازماید.
هدایایی گرانبها فراهم آورد و گروهی از فرستادگان خویش را به سوی سلیمان روانه کرد. اما هنگامی که این هدایا به درگاه سلیمان رسید، او با بیاعتنایی گفت: «آنچه خدا به من بخشیده، برتر از این زر و زیورها است. مرا با مال دنیا نمیتوان از دعوت حق بازداشت.»
سلیمان فرستادگان را بازگرداند و هشدار داد که اگر دعوت الهی را نپذیرند، با قدرتی روبهرو خواهند شد که توان ایستادگی در برابرش ندارند. بلقیس چون گزارش این دیدار را شنید، دریافت که این دعوت، دعوت سلطنت نیست؛ دعوت حقیقت است. پس تصمیم گرفت خود به سوی سلیمان رود.
پیش از ورود بلقیس سلیمان از حاضران پرسید: «کدام یک از شما میتواند تخت او را پیش از آمدنش نزد من آورد؟»
یکی از جنیان نیرومند پیش آمد و وعده داد که این کار را در زمانی کوتاه انجام دهد. تخت بلقیس در برابر چشمان سلیمان حاضر شد. سلیمان گفت: «این از فضل پروردگار من است؛ تا مرا بیازماید که شکر میگزارم یا ناسپاسی میکنم.»
آنگاه فرمان داد تخت را دگرگون سازند تا بلقیس در شناخت آن به آزمون کشیده شود. وقتی بلقیس وارد بارگاه شد و از او پرسیدند آیا این تخت، تخت تو است، در شگفتی گفت: «گویی همان است…»
سلیمان بلقیس را به کاخی فراخواند که کف آن از بلور شفاف ساخته شده بود. چون بلقیس گمان برد که آب در برابر او است، دامن بالا زد تا پا در آب نهد. سلیمان گفت: «این کاخ از بلور است.»
چون بلقیس این معجزات را دید، در همان لحظه پردههای غفلت از دلش کنار رفت و شکوه ملک جای خود را به حقیقت ایمان داد. سر به فروتنی فرود آورد و گفت: «پروردگارا، من بر خویش ستم کردم و در تاریکی شرک ماندم. اکنون با دلی پاک به تو ایمان میآورم و تسلیم فرمان تو میشوم.»
قصه های حضرت سلیمان مملو از حکمتاند. داستان سلیمان و بلقیس روایت غلبه شمشیر بر تخت نیست؛ روایت غلبه حقیقت بر غرور است. در این داستان قدرت نه برای تحقیر، که برای هدایت به کار میآید و ملک زمانی ارزش مییابد که به راه خدا گره بخورد.
سخن پایانی
قصه های حضرت سلیمان علیهالسلام تنها روایتهایی شگفتانگیز از گذشتهای دور نیستند؛ این حکایتها آیینهایاند برای سنجش قدرت، عقل و ایمان انسان. در هر یک از این داستانها میتوان دید که چگونه حکمت بر زور تسلط مییابد، عدالت بر خشم پیشی میگیرد و بندگی خدا بر شکوه سلطنت سایه میاندازد. سلیمان پیامبری است که جهان در اختیار او است، اما دلش در گرو فرمان الهی است و همین نسبت درست با قدرت او را به الگویی ماندگار بدل میکند.
خواندن این داستانها فرصتی است برای مکث؛ برای اندیشیدن به اینکه انسان در مواجهه با نعمت، قدرت و اختیار چگونه میتواند راه خرد، فروتنی و حقجویی را برگزیند. اگر این روایتها با تامل خوانده شوند، نه تنها ما را با زندگی پیامبری بزرگ آشنا میکنند، بلکه نگاهی تازه به مسئولیتهای انسانی و معنای حقیقی سلطنت و رهبری به ما میبخشند. در همین راستا، پیشنهاد میکنیم با داستان های قرآنی هم آشنا شوید.
سوالات متداول
چرا حضرت سلیمان به جای فرزند بزرگتر داوود (ع) به جانشینی برگزیده شد؟
حضرت داوود (ع) به فرمان الهی و برای آزمایش فرزندانش، داوری در یک نزاع میان باغدار و دامدار را به آنها سپرد. سلیمان (ع) با ارائه حکمی هوشمندانه که هم حق آسیبدیده را جبران میکرد و هم از نابودی سرمایه دامدار جلوگیری مینمود، شایستگی و حکمت الهی خود را برای قضاوت و رهبری ثابت کرد.
مهمترین توانمندیها و معجزات حضرت سلیمان که در قرآن به آنها اشاره شده چیست؟
خداوند فهم زبان پرندگان و حشرات را به او آموخت تا از اوضاع مملکت آگاه شود. همچنین نیروی باد برای حمل و نقل، چشمه مس گداخته برای صنعت و گروهی از جنیان برای ساخت بناهای عظیم و معماریهای شگفتانگیز در اختیار و تسخیر او قرار داشتند.
علت برخورد تند اولیه حضرت سلیمان با هدهد چه بود؟
سلیمان (ع) در جریان سفر به یمن، برای یافتن آب به دانش پرندگان نیاز داشت و متوجه غیبت بدون اجازه هدهد در سپاه شد. او سوگند یاد کرد که اگر هدهد عذر و دلیل روشنی برای این غیبت ارائه نکند، او را سخت کیفر دهد.
واکنش بلقیس، ملکه سبا، در برابر دعوت حضرت سلیمان چگونه بود؟
بلقیس برخلاف مشاورانش که به دنبال جنگ بودند، راه صلح و تدبیر را برگزید. او ابتدا با ارسال هدایا قصد آزمودن سلیمان (ع) را داشت، اما پس از مشاهده معجزات و شکوه حکومت او، دریافت که این دعوت از سوی خداست و به دین حق ایمان آورد.
هیکل سلیمان چیست و ساخت آن چقدر زمان برد؟
هیکل سلیمان همان معبد بزرگ بیتالمقدس (بیتالرب) است که طرح اولیه آن را حضرت داوود (ع) ریخته بود. سلیمان (ع) چهار سال پس از درگذشت پدرش ساخت آن را آغاز کرد و طی هفت سال، یعنی در سال یازدهم حکومتش، این بنای باشکوه را به پایان رساند.
شناسنامه مقاله
-
تاریخ انتشار: 17 دی 1404
-
بروزرسانی: 20 بهمن 1404
-
نویسنده: حمیدرضا پویامنش