ادبیات پارسی

داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه

داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه

در شاهنامه هر نبرد گره‌ای از سرنوشت انسان و آزمونی برای زمانه است و از خلال داستان های شاهنامه ضحاک جور دیگری برای ایرانیان جذاب است. شعر داستان ضحاک در شاهنامه و رویارویی فریدون با او از آن روایت‌هایی است که ساده آغاز می‌شود اما هرچه پیش می‌رود، وزن تاریخ را بر شانه خواننده می‌گذارد. اینجا سخن از پادشاهی و تاج نیست، سخن از مرز باریک میان سکوت و قیام است؛ از روزگاری که بیداد آنقدر ریشه دوانده است که نفس کشیدن هم به گناه بدل می‌شود و در دل همین تاریکی، جرقه‌ای روشن می‌شود که خاموش کردنش دیگر ممکن نیست.

داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه

این داستان روایت صبر مردمی است که سال‌ها زخم خورده‌اند و روایت جوانی که هنوز بر تخت ننشسته است، اما بار یک جهان امید را بر دوش می‌کشد. فریدون پیش از آنکه شمشیر بردارد، معنای مسئولیت را می‌آموزد و ضحاک پیش از آنکه شکست بخورد، سال‌ها است که در درون خود فروپاشیده است. شاهنامه در این بخش با زبانی پرشکوه و تصویری نشان می‌دهد که چگونه ستم، هرچقدر هم طولانی باشد، سرانجام راهی جز سقوط ندارد و چگونه خیزش انسان از دل باور و داد می‌تواند تاریخ را از نو بنویسد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، فقط گزارش یک کارزار و شعر ضحاک شاهنامه با معنی نیست؛ روایتی است از تبدیل ترس به جسارت، از گذر از خاموشی به فریاد و از لحظه‌ای که تقدیر رو در روی اراده انسان می‌ایستد. این داستان یادآور این حقیقت است که در جهان شاهنامه، هیچ قدرتی ابدی نیست؛ اما نام کسانی که برای داد برخاستند، در حافظه زمان ماندگار می‌شود.

پدرکشی

روایت ضحاک ماردوش در شاهنامه با مرگ پدرش آغاز می‌شود. در میان شاهان آن روزگار مردی بود به نام مرداس؛ از عربان دشت‌سوار، نیک‌نهاد، بخشنده و دادگر. نام او با سخا و آرامش گره خورده بود. مرداس پسری داشت دلیر، اما تیره‌دل؛ ضحاک که به پهلوی بیورسپ خوانده می‌شد. نیروی بازو داشت، اما دلش جای نیکی نبود.

اهریمن، که همواره در کمین جان آدمی است، روزی به ضحاک نزدیک شد. جوان فریفته گفتار او گشت و با وی پیمان بست که جز سخن او نشنود. آنگاه اهریمن وسوسه را آغاز کرد: «چرا پدرت هنوز بر تخت نشسته؟ تو جوانی، سزاوار تاج و گنج اویی.» ضحاک نخست لرزید و گفت این کار شایسته نیست، اما اهریمن او را به ترسویی متهم کرد. ضحاک سر فرود آورد و به نیرنگ تن داد.

در سرای شاه بوستانی بود که مرداس شبانگاهان بی‌چراغ به آن می‌رفت. اهریمن چاهی در راه او کند و آن را با خار و خاشاک پوشاند. شب‌هنگام مرداس به باغ آمد، در چاه افتاد و جان سپرد و ضحاک بر تخت نشست.

که فرزند بد گر شود نرّه‌شیر

به خون پدر هم نباشد دلیر

چندی نگذشت که اهریمن بار دیگر این‌بار در چهره جوانی هنرمند به درگاه ضحاک آمد و خود را آشپزی چیره‌دست خواند. در روزگاری که خوراک مردم بیشتر از رستنی‌ها بود، او سفره‌هایی آراست از گوشت پرندگان و چارپایان. ضحاک شیفته این دست‌پخت شد و گفت هرچه بخواهی، روا است. اهریمن تنها خواست که کتف شاه را ببوسد. ضحاک پذیرفت. بوسه که نشست، اهریمن ناپدید شد و از جای آن دو مار سیاه رویید.

ضحاک هراسان مارها را برید، اما دوباره روییدند. پزشکان درماندند. این‌بار اهریمن در جامه پزشکی دانا آمد و گفت: «چاره در بریدن نیست؛ باید با ماران ساخت. خوراکشان مغز آدمی‌است.» و از آن روز خون بی‌گناهان بهای آرامش شاه شد.

همان هنگام شورش بر ضد جمشید بالا گرفت. مردم به سوی تازیان رفتند و ضحاک را شاه خواندند. او بر تخت جمشید نشست و جمشید گریخت؛ تا صد سال پنهان بود، اما سرانجام در کنار دریای چین گرفتار شد و به فرمان ضحاک با اره به دو نیم گشت.

سال‌های سیاهی

ضحاک نزدیک به هزار سال بر ایران فرمان راند؛ روزگاری که از تیره‌ترین فصل‌های تاریخ اسطوره‌ای این سرزمین به‌شمار می‌آید. خردمندان به کنج خاموشی رانده شدند و میدان به دست نادانان افتاد. دیوان آزادانه در کارها رخنه کردند و بذر بدی در همه‌جا پراکندند. 

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

در این دوران ضحاک شهرناز و ارنواز، دو خواهر جمشید، را به بند کشید و هر روز فرمان می‌داد دو جوان را بکشند و مغز سرشان را خوراک مارانش سازند.

در دل این تاریکی دو مرد پاک‌نهاد به نام ارمایل و گرمایل به دربار راه یافتند و خود را آشپز شاه معرفی کردند. نیرنگشان نجات جان‌ها بود؛ از هر دو جوان یکی را پنهانی می‌رهاندند و به‌جای مغز او، مغز گوسفند می‌نهادند. بدین‌گونه هر ماه گروهی از مرگ می‌گریختند. چون شمارشان بسیار شد، آنان را با دام به بیابان فرستادند تا از دسترس بیداد دور بمانند و گفته‌اند تبار کردان از همان رستگان است.

ضحاک اما همچنان در عیش و بیداد می‌زیست؛ گاه به کشتی با دیوان دل خوش می‌کرد و گاه اسیر کام‌جویی می‌شد. سال‌ها گذشت تا شبی در کنار ارنواز خوابی سهمگین دید؛ سه پهلوان به سویش می‌آمدند و جوان‌ترینشان با گرزی گران او را می‌کوبید و تا دماوند می‌راند. ضحاک هراسان از خواب جست.

در ایوان شاهی شبی دیر یاز

به خواب اندرون بود با ارنواز

چنان دید کز کاخ شاهنشهان

سه جنگی پدید آمدی ناگهان

دو مهتر یکی کهتر اندر میان

به بالای سرو و به فرّ کیان

کمر بستن و رفتن شاهوار

به چنگ اندرون گُرزهٔ گاوسار

دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ

نهادی به گردن برش پالهنگ

همی تاختی تا دماوند کوه

کشان و دوان از پس اندر گروه

به اصرار ارنواز موبدان و ستاره‌شناسان را فراخواند. همه بیم‌ناک بودند تا آنکه یکی زبان گشود و گفت: «این فرمانروایی پایدار نیست؛ پس از تو مردی به نام فریدون برمی‌خیزد که به خون‌خواهی پدر کشته‌شده‌اش تو را از تخت فرو می‌کشد.»

کسی را بود زین سپس تخت تو

به خاک اندر آرد سر و بخت تو

کجا نام او آفریدون بود

زمین را سپهری همایون بود

هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد

نیامد گه پرسش و سرد باد

چو او زاید از مادر پرهنر

به سان درختی شود بارور

به مردی رسد بر کشد سر به ماه

کمر جوید و تاج و تخت و کلاه

به بالا شود چون یکی سرو بُرز

به گردن برآرد ز پولاد گُرز

زند بر سرت گُرزهٔ گاوسار

بگیردت زار و ببنددت خوار

ضحاک از شنیدن این نام بی‌هوش افتاد و از آن پس زندگی‌اش در جستجوی کودکی گذشت که هنوز زاده نشده بود، اما سایه‌اش بر تخت هزارساله‌اش افتاده بود.

تولد فریدون

فریدون در روزگاری زاده شد که سایه بیداد ضحاک بر همه‌چیز افتاده بود. پدرش آبتین، مردی پاک‌نژاد و از تبار شاهان کهن، به دست ماموران شاه گرفتار و برای خوراک ماران ضحاک کشته شد. هنوز این خون نخشکیده بود که فریدون چشم به جهان گشود. مادرش فرانک، چون از سرنوشت همسر آگاه شد، دریافت که جان کودک نیز در خطر است. پس بی‌درنگ او را به مرغزاری سپرد و از نگهبان آن خواست که کودک را با شیر گاوی نامدار به اسم برمایه بپرورد و پنهان نگاه دارد.

پر از داغ دل خستهٔ روزگار

همی رفت پویان بدان مرغزار

کجا نامور گاو برمایه بود

که بایسته بر تنش پیرایه بود

به پیش نگهبان آن مرغزار

خروشید و بارید خون بر کنار

بدو گفت کاین کودک شیرخوار

ز من روزگاری بزنهار دار

پدروارش از مادر اندر پذیر

وزین گاو نغزش بپرور به شیر

سه سال فریدون در آن نهان‌گاه زیست، اما جستجوی ضحاک پایان نداشت. فرانک که بیم شاه را نزدیک دید، کودک را برداشت و از راه‌های دشوار به فراسوی کوه البرز برد. در آن بلندی‌ها پارسایی گوشه‌نشین می‌زیست؛ فرانک فریدون را به او سپرد تا در پاکی و بی‌خبری از جهان پرورش یابد.

از سوی دیگر ضحاک به جایگاه نخستین کودک پی برد، اما چون به مرغزار رسید، اثری از فریدون نیافت. از خشم مردمان و چارپایان آن ناحیه را نابود کرد و مرغزار را به آتش کشید. آتش او به کودک نرسید، اما کینه‌اش ژرف‌تر شد.

سال‌ها گذشت و فریدون به شانزده سالگی رسید. آنگاه از البرز فرود آمد و نزد مادر بازگشت و از نژاد و سرنوشت خویش پرسید. فرانک راز را آشکار کرد؛ از پدری که به ستم کشته شد و شاهی که هنوز در پی جان او است. دل فریدون از اندوه و خشم لبریز شد و اندیشه کین در سرش افتاد، اما مادر او را به شکیبایی و خرد فراخواند و یادآورش شد که راه داد، شتاب نمی‌پذیرد.

فرانک بدو گفت کای نامجوی

بگویم تو را هر چه گفتی بگوی

تو بشناس کز مرز ایران زمین

یکی مرد بد نام او آبتین

ز تخم کیان بود و بیدار بود

خردمند و گرد و بی‌آزار بود

ز طهمورث گرد بودش نژاد

پدر بر پدر بر همی داشت یاد

پدر بد تو را و مرا نیک شوی

نبد روز روشن مرا جز بدوی

چنان بد که ضحاک جادوپرست

از ایران به جان تو یازید دست

از او من نهانت همی داشتم

چه مایه به بد روز بگذاشتم

خیزش کاوه

روزگار می‌گذشت و ضحاک با همه قدرت و لشکرش هنوز از نام فریدون در هراس بود. برای آرام کردن دل خویش فرمان داد نامه‌ای فراهم کنند و موبدان و بزرگان پای آن گواهی دهند که او جز به داد و نیکی رفتار نکرده است. هنوز مجلس برپا بود که فریادی در کاخ پیچید. مردی آهنگر به نام کاوه بی‌پروا به درگاه آمد و دادخواهی کرد؛ از هجده پسرش هفده تن به فرمان شاه کشته شده بودند و اکنون جان واپسین فرزندش نیز در خطر بود. 

خروشید و زد دست بر سر ز شاه

که شاها منم کاوهٔ دادخواه

یکی بی‌زیان مرد آهنگرم

ز شاه آتش آید همی بر سرم

تو شاهی و گر اژدها پیکری

بباید بدین داستان داوری

که گر هفت کشور به شاهی تو راست

چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟

شماریت با من بباید گرفت

بدان تا جهان ماند اندر شگفت

مگر کز شمار تو آید پدید

که نوبت ز گیتی به من چون رسید

که مارانت را مغز فرزند من

همی داد باید ز هر انجمن

ضحاک برای حفظ ظاهر فرمان داد آن پسر را رها کنند و از کاوه خواست که گواه دادگری او شود.

اما کاوه چون نامه را خواند، خونش به جوش آمد. آن را سراسر دروغ و فریب دانست، از امضا سر باز زد و خشمگین با پسرش از کاخ بیرون رفت. در کوی و بازار فریاد برداشت و مردم را به رهایی فراخواند و گفت تنها راه نجات، روی آوردن به فریدون است. پیش‌بند چرمی خود را بر سر نیزه کرد و آن را نشان خیزش ساخت؛ همان درفشی که بعدها درفش کاویان نام گرفت. 

چو آن پوست بر نیزه بر دید کِی

به نیکی یکی اختر افگند پی

بیاراست آن را به دیبای روم

ز گوهر بر و پیکر از زر بوم

بزد بر سر خویش چون گرد ماه

یکی فال فرخ پی‌افکند شاه

فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش

همی خواندش کاویانی درفش

مردمان ستمدیده گروه گروه به او پیوستند و با هم به سوی فریدون رفتند.

فریدون چون بانگ دادخواهی مردم را شنید، راه کارزار در پیش گرفت. پیش از رفتن نزد مادر آمد و گفت که زمان نبرد فرا رسیده است و از او جز نیایش نمی‌خواهد. مادر گریان او را به خدا سپرد. فریدون سپس نزد دو برادر بزرگترش رفت و فرمان داد تا آهنگران گرزی گران، به شکل سر گاومیش، برایش بسازند. اندک اندک سپاه فراهم شد، سلاح‌ها آماده گشت و مردم دل بسته به رهایی گرد فریدون جمع شدند؛ خیزشی که سرنوشت ضحاک را به پایان نزدیک می‌کرد.

یورش فریدون

فریدون با سپاهی که از دادخواهان و آزادگان گرد آمده بود، راه سرزمین تازیان را در پیش گرفت. شب‌هنگام چون لشکر فرود آمد، آوایی آسمانی او را آگاه کرد و راه نیک و بد را به او نشان داد. آن شب به شادی گذشت، اما در دل تاریکی دو برادرش که حسد در جانشان افتاده بود، سنگی از فراز کوه به سوی او افکندند. به خواست ایزد فریدون از خواب پرید و سنگ از حرکت بازایستاد. فریدون از نیت آنان آگاه شد، اما خاموش ماند و چیزی نگفت.

با دمیدن سپیده سپاه به راه افتاد و کاوه آهنگر با درفش کاویان در پیشاپیش لشکر گام می‌زد. چون به کنار دجله و اروندرود رسیدند، فریدون از نگهبان رود خواست تا سپاه را با کشتی بگذراند، اما او فرمان ضحاک را بهانه کرد. فریدون خشمگین شد، اسب گلرنگش را به آب زد و خود پیشاپیش سپاه از رود گذشت. سپاهیان نیز در پی او رفتند تا به خشکی رسیدند و کاخ ضحاک نمایان شد.

فریدون گرز گاوسر را برداشت، نگهبانان را درهم شکست و وارد کاخ شد. در آنجا با شهرناز و ارنواز، خواهران جمشید، روبه‌رو گشت. 

پس آن دختران جهاندار جم

به نرگس گل سرخ را داده نم

گشادند بر آفریدون سخن

که تو باش تا هست گیتی کهن

چه اختر بد این از تو ای نیک‌بخت؟

چه باری؟ ز شاخ کدامین درخت؟

که ایدون به بالین شیر آمدی

ستمکاره مرد دلیر آمدی

چه مایه جهان گشت بر ما به بد

ز کردار این جادوی بی‌خرد

ندیدیم کس کاین چنین زهره داشت

بدین پایگه از هنر بهره داشت

آنان از بیم ضحاک با او مانده بودند و خبر دادند که شاه ستمگر به هندوستان رفته و به‌زودی بازمی‌گردد. فریدون در نبود ضحاک بر تخت نشست و کارها را به دست گرفت. کندرو، کارگزار کاخ، چون او را دید بی‌درنگ سر فرود آورد و فرمانش را پذیرفت، اما شبانه گریخت و خبر را به ضحاک رساند.

ضحاک آشفته و شتابان از راهی پنهان بازگشت و جنگی سخت درگرفت. مردم شهر نیز به یاری سپاه فریدون برخاستند. در میانه آشوب ضحاک ناشناس و پوشیده در زره به کاخ خزید تا انتقام گیرد، اما فریدون او را شناخت و با گرز گاوسر بر سرش کوفت. آوایی غیبی فرمان داد که او را نکشد. پس ضحاک را دست‌بسته به سوی کوه دماوند بردند و در آنجا به بند کشیدند؛ سرنوشتی که پایان هزار سال بیداد او بود و این‌گونه داستان ضحاک در شاهنامه به پایان رسید.

از او نام ضحاک چون خاک شد

جهان از بد او همه پاک شد

گسسته شد از خویش و پیوند او

بمانده بدان گونه در بند او

سخن پایانی

داستان ضحاک در شاهنامه و رویارویی با کاوه و فریدون فقط قصه پایان یک پادشاهی نیست؛ حکایت پایان یافتن یک دوره تاریک در ذهن و جان انسان است. شاهنامه در این روایت به ما نشان می‌دهد که بیداد سرانجام در برابر حقیقت زانو می‌زند و آنچه می‌ماند، نام داد و آزادگی است. ضحاک با همه هیبت و هزار سال فرمانروایی‌اش فرو می‌ریزد، اما فریدون نه فقط به‌عنوان یک شاه، که به‌عنوان نماد امید و بازگشت روشنایی در یادها زنده می‌ماند.

زیبایی این داستان‌ها در آن است که کهنه نمی‌شوند؛ هر بار که خوانده می‌شوند، انگار دوباره اتفاق می‌افتند. شاهنامه با زبان استوار و تصویرهای شکوهمندش ما را به جهانی می‌برد که در آن انسان میان ترس و شجاعت و میان تسلیم و قیام انتخاب می‌کند. اگر این روایت‌ها چنین تاثیری دارند، به این دلیل است که تنها برای سرگرمی نوشته نشده‌اند؛ آن‌ها آینه‌ای از سرنوشت، اخلاق و هویت ما هستند.

اگر این داستان رد هیجان، اندوه و غرور را در جانتان زنده کرده است، پیشنهاد می‌کنیم به‌سراغ خواندن نسخه اصلی شاهنامه بروید؛ جایی که هر صفحه‌اش جهانی مستقل است و هر داستانش می‌تواند نگاهتان به تاریخ، انسان و زندگی را دگرگون کند. شاهنامه کتابی است که هربار بازگشت به آن کشفی تازه به همراه دارد. در پایان پیشنهاد می‌کنیم مقاله «بهترین نسخه شاهنامه» را نیز مطالعه کنید.

سوالات متداول

ضحاک کیست و در شاهنامه چه نقشی دارد؟

ضحاک یک پادشاه ظالم و نماینده شر در شاهنامه است که با سقوط به وسوسه‌های ابلیس تاج‌وتخت را به‌دست آورده و به دلیل این ارتباط تیره، دو مار از دوش او رشد می‌کنند و نمادی از ظُلم و فساد هستند.

چرا از شانه‌های ضحاک مار بیرون آمد؟

در افسانه ضحاک، ابلیس در لباس آشپز به نزد او می‌آید و پس از وسوسه و غذا دادن، وقتی می‌خواهد او را ببوسد، دو مار از شانه‌هایش رشد می‌کنند، نمادی از ظلم و وابستگی به نیروهای اهریمنی.

مارهای روی دوش ضحاک چه غذایی می‌خواستند؟

در این اسطوره گفته می‌شود مارها برای آرامش و زنده ماندن باید هر روز با مغز جوانان تغذیه بشوند، که این بخش از قصه نماد خشونت و فساد دوره حکومت ضحاک است.

سرنوشت ضحاک چه شد و چگونه پایان یافت؟

پس از سال‌ها ظلم، قهرمانی به نام فریدون به پا می‌خیزد، حکومت او را ساقط کرده و ضحاک را شکست داده و در کوه دماوند زندانی می‌کند تا دیگر نتواند به جهان ظلم کند.

داستان ضحاک چه پیام و نمادی دارد؟

افسانه ضحاک نماد نبرد همیشگی خیر و شر در ادبیات ایرانی است؛ ضحاک نمایانگر ظلم و فساد است و مبارزه با او توسط فریدون سمبلی از امید، مقاومت و پیروزی عدالت بر ستم است.

داستان ضحاک ماردوش در شاهنامه

شناسنامه مقاله

  • تاریخ انتشار: 14 دی 1404
  • بروزرسانی: 12 بهمن 1404
  • نویسنده: حمیدرضا پویامنش